صدایش بیآنکه پاسخی دریابد، در وسعت بیرحم دریا محو میشود. خاموش نیست، حتی گنگ هم نیست. فقط زبانش با جهان اطرافش بیگانه است. اصلا شاید تنهایی همین باشد، همین بیگانگی خاموش. اینکه هیچ گوش آشنایی در جهان نباشد که حرفهایت را به معنای خود بازگرداند.
و چه عجیب است، چه عجیب است که گاهی آدم، نه از نبودن دیگری، که از نرسیدن خودش خسته میشود. از آنهمه صدا که از نای جان برمیخیزد و پیش از آنکه به جایی برسد، در فاصلهای نامرئی فرو میریزد. انگار جهان گوش دارد، اما شنیدن نمیداند.
درمورد نهنگ داشتم حرف میزدم؟ خب، چه فرقی میکند آدم باشی یا نهنگ، وقتی دست آخر هر دو میفهمند صدایی که سالها از ژرفای جان سر دادهاند، برای این جهان چیزی جز ارتعاشی مبهم نبوده؟ چیزی که از کنار گوشها گذشته، بیآنکه در خاطرهای لنگر بیندازد...