آدما از هم میپاشن، یکی میشن، تک میشن، تنها میشن. بعدشم نابود میشن. آدم نباید تنها بمونه. مثلا دیوار گزینهی بدی برای دوستی نیست، برای تنها نموندن. من که انتخابش کردم، ازش راضیم، به حرفام گوش میده، محکمه، مقاومه، مشتامو تحمل میکنه، وقتی سرمو میکوبم توش ساکت نگاهم میکنه. دیوار تنها کسیه که بعد از روزای بیخود بچگی که دیگه نتونستم بلند بلند با خودم حرف بزنم حرفامو بیاونکه بخواد نوبت خودش برسه گوش میده و قضاوتم نمیکنه. دیوار تنها کسیه که تهش تنهام نمیزاره.
همهی آدما میتونن رویا داشته باشن؟ پس اونایی که سقف رویاشون کوچیکتره از بقیه و هرچی بیشتر قد میکشن برای اینکه سرشون نخوره به سقف باید خم و خمتر بشن چی؟ ولی یه آدمایی ام هستن که آینده دارن، راه جلوشون بازه، اشتباه میکنن و یکی جمعش میکنه، میفتن یکی بلندشون میکنه، دلشون میگیره یکی هست که براش مهم باشه. نه. من خیلی وقته فهمیدم آزادی فقط یه کلمهی خوشگل تو دهن آدمای سیره.
آدم خسته که امید نمیفهمه. آدمی که هر روز داره درمورد آینده ازش بازجویی میشه حال نمیفهمه. آدمی که باخته که دیگه احساس نمیفهمه. اونی که تا ته هرچیزی رو که رفته یا دره دیده یا دیوار که دیگه جملهی انگیزشی نمیفهمه. چقدر چیز که دلم میخواست بشم و نشدم. فکر میکردم یه خونهی آروم میبینم، عاشق میشم، سفر میرم، خلاصه که از این فکرای هفدهسالگی دیگه. ولی نه، زندگی این بود که از خونه بزنی بیرون و بری توی دل شهری که احتمال میدی هر لحظه سقفش رو سرت خراب شه.
تو یه قفس بزرگم که درش بازه ولی پاهام جونی ندارن برا بلند شدن و بیرون رفتن. آدم وقتی اینهمه صداشو قورت بده خب تهش گلوی روحش پاره میشه. هی گفتن درست میشه، میگذره، تهش میرسی ولی نگفتن کی؟ چقدر دیگه آرزوها باید بسوزه؟ چقدر دیگه امید باید ناامید شه تا اون رسیدنی که میگن برسه؟ چقدر؟