آدم خسته که امید نمیفهمه. آدمی که هر روز داره درمورد آینده ازش بازجویی میشه حال نمیفهمه. آدمی که باخته که دیگه احساس نمیفهمه. اونی که تا ته هرچیزی رو که رفته یا دره دیده یا دیوار که دیگه جملهی انگیزشی نمیفهمه. چقدر چیز که دلم میخواست بشم و نشدم. فکر میکردم یه خونهی آروم میبینم، عاشق میشم، سفر میرم، خلاصه که از این فکرای هفدهسالگی دیگه. ولی نه، زندگی این بود که از خونه بزنی بیرون و بری توی دل شهری که احتمال میدی هر لحظه سقفش رو سرت خراب شه.
تو یه قفس بزرگم که درش بازه ولی پاهام جونی ندارن برا بلند شدن و بیرون رفتن. آدم وقتی اینهمه صداشو قورت بده خب تهش گلوی روحش پاره میشه. هی گفتن درست میشه، میگذره، تهش میرسی ولی نگفتن کی؟ چقدر دیگه آرزوها باید بسوزه؟ چقدر دیگه امید باید ناامید شه تا اون رسیدنی که میگن برسه؟ چقدر؟