دخترک روی نیمکت نشست. تنها موند و اشک ریخت. با یه کیک کوچیک میلادش رو فرخنده خوند. و همین دیگه. شاید گاهی اوقات باید حرف زد، غر زد، گریه کرد. شاید برای زندهموندن لازمه که گاهی تنهایی یه گوشه بشینی و به این فکر کنی که کی انقدر بزرگ شدی؟ چیکار برای خودت کردی و چرا تا اینجا اومدی؟
آدم ناامید میشه، خسته میشه، فرو میپاشه. بعد چندوقت به زور زندگی سرپا میشه و برمیگرده و آدمها اونقدر جالبن که میان میگن عه تو حالت بد نیس که. آره عزیزم آره، تو راست میگی، حق با توعه.