بچه بودم فکر میکردم بزرگ میشم برای خودم کسی میشم. فکر میکردم خوشگل میشم. فکر میکردم آزادی چیزیه که با بزرگ شدن به دست بیاد. فکر میکردم دیگه مجبور نیستم درس بخونم. فکر میکردم مستقل میشم. فکر میکردم آدما بهم توجه میکنن. خلاصه که با خودم میگفتم، این زندگی که واسه ما چیزی نداره، پس حتما خوشبختی تو بزرگ شدنه. سرم پر بود از رویاهای بچگونه. آره خب، آره. اشتباه نکنیم، درستم شد. زخمایی که وقتی میخوردم زمین از دستم میومد بسته شد. دستای عروسکم که کنده شده بود دوخته شد. ولی، زخمای روحم چی پس؟ چرت میگن بزرگ میشی یادت میره. اتفاقا بزرگ میشی، پررنگتر میشه. بیشتر یادت میاد، اون چاقوی خاطرات عمقیتر فرو میره. چرت میگن آقا، چرت میگن.
دروغ چرا، عادت کردم، یهروز دیدم دیگه وقتی تحقیر میشم ناراحت نمیشم. وقتی ناامید میشم تعجب نمیکنم. وقتی یه آرزو از دست میره فقط سرمو میندازم پایین، اسمشو گذاشتم مرگ تدریجی واکنشها. به نظرم اسم باحالیه، بهش میاد. دیگه نمیگم میخوام خوشبخت شم، میگم کاش فقط یه مدت چیزی خراب نشه. نمیگم میخوام دنیا رو بگیرم، میگم کاش امروز یه اتفاق بد دیگه نیفته. دیگه نمیفهمم دارم زندگی میکنم یا به سمت تاریخ انقضاش میرم. تهشم زخمامو اتو میکنم میرم بیرون، لبخند میزنم، وانمود میکنم همهچی خوبه، میگذره. آره، میگذره، ولی از کجا؟ پس کی؟
میگن صبر داشته باش، تحمل کن، درست میشه. اما نه، وقتی نه نفسهایی که فرو میره ممد حیاته و نه اونا که برمیاد مفرح ذات پس دیگه هیچی درست نمیشه. هیچی درست نمیشه.
نهایتا بتونیم ادای اینکه درست شده رو دربیاریم چون به هرحال ذهن آدمیزاد گولخور خوبیه. باورش میشه، سادهلوحه، احمقه. ای تو روحت آدمیزاد. ای تو روحت.
تصمیم میگیرم با آدما حرف بزنم، تحمل نکنم و بپاشم. توی خودم نریزم که زخما باد نکنن و باز نشن و یادم میاد که اینجا توی دهکدهی غم، دست بالای دست بسیاره. پیامامو پاک میکنم و بازم کنج اتاق، کنار دیوار، موزیک، تنهایی و اشک زیر پتو رو انتخاب میکنم.