بله، صدای پای پاییز است که میآید. با چمدانی از خاطرات در دست و همان نیمبوت چرم خاک گرفته که از صندوقچهی قدیمی مادربزرگ برش داشته. قربانی امسالت کیست پاییز؟ اینبار میخواهی عشق را گردن کدام مادرمردهای بیندازی و خانهی دنیا بر سرش آوار کنی؟ نکن پاییز، نکن. تو فصل اشک ابرهایی، فصل نقاشی برگها، فصل آغازهای مرده و پایانهای زنده، تو به اندازهی گاری آقای لبوفروش زیبایی. حالا، نمیشود مهربانتر باشی؟ نمیشود اینبار گرم باشی، سبز باشی؟ به قول اون گربهسیاه کوچیک، پاییز امسالمون قشنگتر باشه.
هیچوقت دلم نمیخواد بزرگتر از سنم به نظر بیام. اتفاقا با اینکه زندگیم و طرز فکرم شبیه یه هفدهسالهست حال میکنم. تو این دنیا خودت بودن جنم میخواد، جسارت میخواد، عزت نفس میخواد. منم میخوام کوچیک باشم، میخوام عجیب غریب خطاب بشم، میخوام زندگی رو تا هرجا که بشه زندگی کنم. پس سلام، من با وجود تمام نقصهام عاشق خودمم، و خداحافظ.