حق با توست قیصر، بههرحال گل یکیدو پیرهن بیشتر از غنچه پاره کرده. و شاید به همین سبب باشد که غنچه با دل گرفته میگوید، زندگی لب ز خنده بستن است. گوشهای درون خود نشستن است. گل اما میگوید، زندگی شکفتن است، با زبان سبز راز گفتن است. خب ما ها هم غنچهایم، غرغروایم، ترتروایم، زرزروایم. چپ میرویم و راست میآییم و نرسیدن را ناله میکنیم. گلها را میبینیم و حکمت خدا را گریه میکنیم. میدانی چرا؟ چون باغبان خیلی وقت است که رفته. کسی نیست ریشههای در کویر ما را سیراب کند و کمکمان کند پیرهن پاره کنیم. ما داریم حیف میشویم و هیچکس به هیچکجایش نیست آقای امینپور.