خب دوستان، من متوجه شدم که امسال رو دووم نخواهم آورد و احتمالا تا قبل از اتمام این سال تحصیلی به لقاءالله خواهم پیوست. برحمةالله و برکاته. زود میگذره. خیلی زود میگذره.
به اون خانم قصهگوعه گفتم اضطراب چیه؟ گفت، اضطراب وقتی بیاد نمیره. میمونه. پرسه میزنه. وقتی بیاد از لبت خون میاد. یه حباب گنده میچسبه ته گلوت. میگفت کلمههاتو کجوکوله میکنه. مثل من. خانمه راست میگفت، از وقتی اضطراب اومده دیگه آروم نیستم، نفس نمیکشم، قلبم شبیه تراکتور کار میکنه، هردفعه صدا میده، این بچهمچهها هی توپاشونو شوت میکنن این پنجرهی قلبم میشکنه. حوصلهی داد زدن سرشونو ندارم ولی. حتی توپشونم پاره نمیکنم.