اون خانم قصهگوعه که همیشه به جای قصه غصه میگه، بهم گفت نورها رو بشمرم و زنده بمونم. گفت در خودکارمو باز و بسته نکنم. گفت با پاهام روی زمین آهنگ نسازم. منم خواستم اینکارا رو بکنما، ولی این چیزه که بهش میگن اضطراب، تریلی شد از روم رد شد. انگاری با گرانش زمین قرارداد بسته بود، منو میکشید سمت زمین و سرمو روی اون بالش پنبهایه که از بچگیام دارمش. اشکامو از چشمام میکشید بیرون و میخوردشون. اصلا اضطراب دیگه چه کوفتی بود افتاد تو کاسهی ما؟
امروز جواد گفت آدم نمیتونه با دنیا بجنگه آجی. نازنین گفت بیا روراست باشیم، میشه جنگید. ولی برو ببین از اونایی که رفتن و جنگیدن چی باقی مونده جز استخون؟ برو ازشون بپرس برندهی جنگ کی بود؟ کتابم گفت، دانه چون در آسیا افتد تحمل بایدش. منم با خودم گفتم حتما ماها بیچارهایم. واقعا بیچارهایم؟
با من مدارا کن
یه روز از مدرسه برگرد و مثل بچهها گریه نکن، تو حالت خوبه؟
خوب نیست، حالت اصلا خوب نیست. آرامشتو ول کردی رو زمین و کفشتو میکشی روش. وایسادی وسط زندگی داری جیغ میکشی. داری دیوونه میشی بیچاره. تو بلد نیستی زندگی کنی، یادت ندادن. هر دفعه ازت گرفتنش. یه آدم ترسوی دوزاریای. میترسی و شروع نمیکنی. میترسی و هربار جا میزنی. میترسی و از دست میدی. حیف میشی، حیف میکنی. تو از باختن میترسی. از حقیقت. از خودت. تو از همهچی میترسی. پاش نمیمونی درستش کنی، فرار میکنی، خراب میکنی. میترسی و خودم دیدم که هر روز یه گوشهی اتاق میشینی و از چشمات آبنمک میریزه. حالت خوب نیست بدبخت، چیو داری کتمان میکنی؟