لئو
یه روز از مدرسه برگرد و مثل بچهها گریه نکن، تو حالت خوبه؟
خوب نیست، حالت اصلا خوب نیست. آرامشتو ول کردی رو زمین و کفشتو میکشی روش. وایسادی وسط زندگی داری جیغ میکشی. داری دیوونه میشی بیچاره. تو بلد نیستی زندگی کنی، یادت ندادن. هر دفعه ازت گرفتنش. یه آدم ترسوی دوزاریای. میترسی و شروع نمیکنی. میترسی و هربار جا میزنی. میترسی و از دست میدی. حیف میشی، حیف میکنی. تو از باختن میترسی. از حقیقت. از خودت. تو از همهچی میترسی. پاش نمیمونی درستش کنی، فرار میکنی، خراب میکنی. میترسی و خودم دیدم که هر روز یه گوشهی اتاق میشینی و از چشمات آبنمک میریزه. حالت خوب نیست بدبخت، چیو داری کتمان میکنی؟
میدونی چیه؟ ما لبخند میزنیم و مامان میشکنه. بچه بزرگ میشه. دنیا عقدههاشو سرمون خالی میکنه. مامانبزرگ میمیره. ما تحمل میکنیم و دست و پای ذوقمون میشکنه. ما زانو بغل میکنیم و زندگی چنگ و دندون نشون میده. آدما رو دوست نداریم و خواسته میشیم، دوست داریم و رها میشیم. میخوایم بخوابیم، بختک سلام میکنه. میخوایم زندگی کنیم تابلوی فروش کفن جلومون روشن میشه. همونی که سرش شرط بسته بودیم میزنه زیر قولش. اصلا معلوم نیست چه خبره.
آقای چاووشی راست میگه، زمستونه. ببین احوالمو که شبیه شام غریبونه، ببین شبیه موهات پریشونه. واسم رخت عزا تن کن مامان، همینجا شمع روشن کن. حدیثی آیهای چیزی بخون مادر پریشونم، پریشونم که اینجایی و از چشم تو پنهونم. بغل وا کن واسه پروانههای پیرهنم شاید بتونن تیکههامو توی آغوشت بچسبونن. یهجوری گریه کن دنیا بفهمه مادرم اینجاست، تو میدونی فقط که پلکهای آخرم اینجاست. صدای گریههاتو میشنوم دستاتو میبینم بهم نزدیک شو نزدیک سنجاق سرم اینجاست. جهان دیوونهای بیدردسر میخواست من بودم، که اهل سوختن بودم، که اهل ساختن بودم. دلم میخواست از این لحظههای سرد بیوزنی به آغوش تو برگردم اگرچه بیبدن بودم.