آقای چاووشی راست میگه، زمستونه. ببین احوالمو که شبیه شام غریبونه، ببین شبیه موهات پریشونه. واسم رخت عزا تن کن مامان، همینجا شمع روشن کن. حدیثی آیهای چیزی بخون مادر پریشونم، پریشونم که اینجایی و از چشم تو پنهونم. بغل وا کن واسه پروانههای پیرهنم شاید بتونن تیکههامو توی آغوشت بچسبونن. یهجوری گریه کن دنیا بفهمه مادرم اینجاست، تو میدونی فقط که پلکهای آخرم اینجاست. صدای گریههاتو میشنوم دستاتو میبینم بهم نزدیک شو نزدیک سنجاق سرم اینجاست. جهان دیوونهای بیدردسر میخواست من بودم، که اهل سوختن بودم، که اهل ساختن بودم. دلم میخواست از این لحظههای سرد بیوزنی به آغوش تو برگردم اگرچه بیبدن بودم.
آدمیزاد بردهی حرکت کردنه. یکجا نشستن آدم رو مریض و فرسوده میکنه. جنگ برای بقا، با فقدان و از دست دادن متوقف نمیشه. با مصدومیت یا رفتن آدما تموم نمیشه، چون بههرحال بازیچهی ایام دل آدمیان است. ولی تهش آدم برای زندگی کردن میجنگه، حتی تو ناامیدترین حال خودش. از عجیبترین تناقضهای دنیاست اینکه باید از درون در سکون باشی تا از بیرون پر قدرت بتونی بدویی و برعکسش. وقتی از بیرون در سکون باشی و بی حرکت زندگی کنی، از درون پر میشی از بی معنایی و مریضی و بیهودگی. این روزها خواهد گذشت و طعم تلخش از روی زبونمون میره. فعلا هم باید دووم آورد و تلاش کرد و ادامه داد.