من از پیرمردی میگویم که هر شب، تکهای از غروب را در جیبش میگذارد برای روز مبادا، و دنیا نامم را متوهم میگذارد. من از کودکی میگویم که دندانش را زیر بالشتش گذاشت تا صبح نور خورشید برایش رویای جدیدی را روشن کند، و دنیا میگوید دندانپزشک. من از سربازی میگویم که بیست سال است کنار دروازهای ایستاده که دیگر وجود ندارد، دنیا در پی آن است که مشکل کجاست که سرباز برنمیگردد. من از مردی میگویم که هر شب چراغ اتاقی را روشن میکند که سالهاست کسی در آن زندگی نمیکند، دنیا برایم قبض برق حساب میکند. من از دختری میگویم که نامههایش را برای آدرسی مینویسد که روی هیچ نقشهای نیست، و دنیا میپرسد که چرا پستشان نمیکند؟
من از چیزهایی حرف میزنم که وجود ندارند و نبودنشان درد دارد و دنیا فقط چیزهایی را باور میکند که بتواند برایشان اسمی پیدا کند. شاید برای همین است که هر بار از یک جهان حرف میزنم آدمها دربهدر دنبال ورودیاش میگردند. این آدمها دنیازده شدهاند، اینها نمیفهمند که بعضی جهانها فقط برای کسی باز میشود که بلد باشد به دیوار هم ایمان بیاورد.