eitaa logo
با من مدارا کن
221 دنبال‌کننده
514 عکس
14 ویدیو
0 فایل
خسته، خودخواه، بی شکیب. از این جهان فقط همین ها را برایم باقی گذاشته‌اند. با من مدارا کن. بعدها دلت برایم تنگ می‌شود‌. اینجا دفترچه‌خاطراتمه. هیچ‌گونه ادعایی هم در هیچ‌باره‌ای ندارم. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_5phyd8j&btn=leo
مشاهده در ایتا
دانلود
من از پیرمردی می‌گویم که هر شب، تکه‌ای از غروب را در جیبش می‌گذارد برای روز مبادا، و دنیا نامم را متوهم می‌گذارد. من از کودکی می‌گویم که دندانش را زیر بالشتش گذاشت تا صبح نور خورشید برایش رویای جدیدی را روشن کند، و دنیا می‌گوید دندان‌پزشک. من از سربازی می‌گویم که بیست سال است کنار دروازه‌ای ایستاده که دیگر وجود ندارد، دنیا در پی آن است که مشکل کجاست که سرباز برنمی‌گردد. من از مردی می‌گویم که هر شب چراغ اتاقی را روشن می‌کند که سال‌هاست کسی در آن زندگی نمی‌کند، دنیا برایم قبض برق حساب می‌کند. من از دختری می‌گویم که نامه‌هایش را برای آدرسی می‌نویسد که روی هیچ نقشه‌ای نیست، و دنیا می‌پرسد که چرا پستشان نمی‌کند؟ من از چیزهایی حرف می‌زنم که وجود ندارند و نبودنشان درد دارد و دنیا فقط چیزهایی را باور می‌کند که بتواند برایشان اسمی پیدا کند. شاید برای همین است که هر بار از یک جهان حرف می‌زنم آدم‌ها دربه‌در دنبال ورودی‌اش می‌گردند. این آدم‌ها دنیا‌زده شده‌اند، این‌ها نمی‌فهمند که بعضی جهان‌ها فقط برای کسی باز می‌شود که بلد باشد به دیوار هم ایمان بیاورد.
از بازوم چکه‌چکه‌ خون می‌ریزه و من نشستم و بهش نگاه می‌کنم.
ازم خسته شو دنیا. لطفا ازم خسته شو.
امروز یکی بهم گفت طولانی زندگی کن، آدمایی مثل تو باید تو دنیا بمونن.
و من این حرفو به خودم نگرفتم چون همواره بر اینم که حتی اگه زندگی ارزش ادامه دادنو داشته باشه من لیاقتشو ندارم. و بعد به این فکر کردم که درد و رنج و مشکلات، هرچند که بخش بزرگی از زندگی رو شامل می‌شن. ولی بازم وقتی به خودم نگاه می‌کنم توی چشمام شوق زندگی کردنه، مگه من همونی‌ نیستم که برای زنده‌موندن می‌جنگیدم؟ همونی‌ نیستم که دلش می‌خواست یه روزی غم تموم شه و ببینه که خوشحالی واقعی چجوریه؟ میگم گور پدر غم چون باید درس بخونم ولی درواقع گور پدر غم چون من میخوام بیشتر زنده باشم و بالاخره یه روز حس کنم که واقعا دارم زندگی می‌کنم.
هنوزم خوشحال نیستم. حتی امید هم کوچیکه برام، اگه بخوام برم سراغ استعاره؟ خب، تیر خوردم. زخم های زیادی دارم. حتی بال‌هام رو هم چیدن. تنهای تنهام. ولی خب که چی؟ به درک. من هنوز وقتی از خونه می‌رم بیرون اگه یه برگ خشک ببینم پامو می‌ذارم روش تا خش‌خش کنه، حتی اگه دیگه مثل قدیما بابتش ذوق نکنم ولی همین معنی زندگیه. امروز گرامی گفت تسلیم شدن اراده‌تو ازت می‌گیره، تو که نمی‌خوای تسلیم ذهن خودت شی؟ و من به این فکر کردم که شاید باید با خودم بجنگم و یه فرد شاد عجیب‌غریب تحویل جامعه بدم که آدما با دیدنش بگن خوش‌به‌حالش، عجب آدم سرزنده‌ایه، حتی اگه ندونن پشت اون سرزنده‌بودن چی داره می‌گذره.
زندگی یکنواخت بی‌مزه‌ی درسی.