و من این حرفو به خودم نگرفتم چون همواره بر اینم که حتی اگه زندگی ارزش ادامه دادنو داشته باشه من لیاقتشو ندارم. و بعد به این فکر کردم که درد و رنج و مشکلات، هرچند که بخش بزرگی از زندگی رو شامل میشن. ولی بازم وقتی به خودم نگاه میکنم توی چشمام شوق زندگی کردنه، مگه من همونی نیستم که برای زندهموندن میجنگیدم؟ همونی نیستم که دلش میخواست یه روزی غم تموم شه و ببینه که خوشحالی واقعی چجوریه؟ میگم گور پدر غم چون باید درس بخونم ولی درواقع گور پدر غم چون من میخوام بیشتر زنده باشم و بالاخره یه روز حس کنم که واقعا دارم زندگی میکنم.
هنوزم خوشحال نیستم. حتی امید هم کوچیکه برام، اگه بخوام برم سراغ استعاره؟ خب، تیر خوردم. زخم های زیادی دارم. حتی بالهام رو هم چیدن. تنهای تنهام. ولی خب که چی؟ به درک. من هنوز وقتی از خونه میرم بیرون اگه یه برگ خشک ببینم پامو میذارم روش تا خشخش کنه، حتی اگه دیگه مثل قدیما بابتش ذوق نکنم ولی همین معنی زندگیه. امروز گرامی گفت تسلیم شدن ارادهتو ازت میگیره، تو که نمیخوای تسلیم ذهن خودت شی؟ و من به این فکر کردم که شاید باید با خودم بجنگم و یه فرد شاد عجیبغریب تحویل جامعه بدم که آدما با دیدنش بگن خوشبهحالش، عجب آدم سرزندهایه، حتی اگه ندونن پشت اون سرزندهبودن چی داره میگذره.