نمیدونم مشکل از کجاست. از من؟ از آدمایی که اومدن و رفتن؟ از انتخابهام؟ یا از این که همیشه یه چیزی کم بود و من هیچوقت نفهمیدم چی؟ گاهی با خودم فکر میکنم اگه بیشتر تلاش میکردم چی؟ اگه کمتر اشتباه میکردم چی؟ اگه یه نفر دیگه بودم چی؟ واقعاً چیزی عوض میشد یا آخرش باز همینجا میایستادم؟ با همین سکوت. با همین خستگی. یه عمر دنبال این بودم که یه جایی حس کنم کافیام. برای یه نفر. برای یه جمع. حتی برای خودم. ولی هر بار که فکر کردم نزدیک شدم، یه چیزی فرو ریخت. شاید مشکل اینه که آدم بعضی سؤالها رو سالها با خودش حمل میکنه و هیچ جوابی پیدا نمیکنه. اینکه چرا بعضی خاطرهها ولت نمیکنن؟ چرا بعضی زخمها قدیمی میشن ولی بسته نمیشن؟ چرا بعضی شبها اینقدر طولانیان؟ و چرا با وجود این همه آدم، این همه صدا، این همه رفتوآمد، هنوز یه گوشه از وجود آدم اینقدر ساکت میمونه؟ این روزها بیشتر از هر چیزی شبیه اتاقی هستم که سالها کسی واردش نشده. نه اتفاق خاصی افتاده. نه فاجعهای در جریانه. فقط گرد و غبار روی همهچیز نشسته. روی فکرها. روی خاطرهها. روی خود من. و نمیدونم آخرین باری که واقعا حالم خوب بود، دقیقا کی بود.
من اگه ببینم دلت نمیخواد باهام حرف بزنی، خب باهات حرف نمیزنم، نه دردسری داره، نه ناراحتی و دلخور شدنی، من شاید بابتش بشکنم، ولی زورکی موندن نه، کار من نیست. پس اگه نمیخوای، فقط یه جوری نشونش بده،همین.