تو چه دانی
که پسِ هر نِگهِ سادهی من؛
چه جنونی....چه نیازی....چه غمی ست؟:)
باز می پرسی
چطور این گونه شاعر شد دلت؟!
تو دلت را جای من بگذار...شاعر می شود..(:
مثل یک دیوانه ی لالِ بریده از همه
همکلامیهای من با خویش طولانیتر است..