اما عزیزم، دلم میخواهد از اینجا بروم،
بروم به جایی که از همه چیز رها باشم،
و دغدغه ای نداشته باشم.
دیگر نه دوست داشتن مهم است،
و نه دوست داشته شدن. تنها رفتن و رها شدن است که برایم اهمیت دارد.
گفت: اگر بروم چه؟
گفتم: آنگاه تو اولین وطنی هستی
که ساکنش را ترک میکند!
سعیدانصاریان
عزیزم! حال که نیستی، و از من دوری، خیلی دل تنگِ تو ام. در هنگام غذا خوردن، لباس پوشیدن، راه رفتن، و گوش دادن به موسیقی به یاد تو ام.
هنوز قلبم برای تو می تپد، و بخشی از روحم همچنان متعلق به توست.
عزیزکم! دلم نمیخواهد نبودنت، تو را برای من کمرنگ کند! پس یادت را برای خودم نگه میدارم،
و به تو می اندیشم.
کاش راه ارتباطی ای میان ما بود،
تا برایت نامه بنویسم و از تو بپرسم که،
مرا به یاد می آوری؟