شب قبل از خواب ابراز نگرانی میکنم، اشک میریزم و مابینش به خواب میرم. خوابتو میبینم، با هم حرف میزنیم، توی بدترین شرایط چرت و پرت میگیم و میخندیم، حست میکنم، و قلبم شاد میشه. صبح بیدار میشم، نوتیفتو میبینم، و می فهمم که خوبی و هنوز هستی.
و خدا رو شکر که هستی.
یک مهر
جهانم، دلتنگ توام، و منتظر و تشنه ی صحبت طولانی با تو. اما، همینکه بدانم جایی در گوشه ی این دنیا، زنده ای و نفس میکشی، سالمی و راحت قدم بر می داری، قلبم آرام میشود. دلم میخواست برایم از اتفاقات روزمرهات که به تازگی تجربه کردی بگویی، و من گوش بدهم.
دلم میخواست ساعت ها باهم در مورد مسائل مختلف صحبت کنیم و نظر بدهیم، و در نهایت با خنده هایمان به بحث ها پایان بدهیم؛ اما افسوس، افسوس که نه شرایط رو به راهست، و نه احوالاتم مساعد.
جهان.
تو نیز گوشه ای از این دنیا، بر روی گوشه ای از کاغذ، برایم چیزی بنویس. چیزی شبیه به ابراز دلتنگی. بنویس و ایمان داشته باش که انرژی کلمات به سمت گیرنده باز میگردد.
هدایت شده از - ستارهیاَکلیلِشمالی
آدمهایی که احساساتمون رو لمس میکنن میتونن تا ابد جایی در کنجِ وجودمون برای خودشون زندگی کنن...
جهان به یادت چنگ میزنم، و خاطراتمون رو مرور کنم. لطفا توی قلبم پر رنگ بمون. پر رنگ بمون و اجازه بده برات پررنگ ترین آدم بمونم. واست نوشته بودم اجازه نده این فاصله باعث بشه من رو فراموش کنی. پس لطفا منو به یاد بیار، و در یادت نگه دار.