جهان، نگاه ها! نگاه ها خیلی عجیبن،
یهو توی یه میکروثانیه، به هم گره میخوره،
دلت هری میریزه، بغض به گلوت چنگ میزنه،
و چشمات اشکی میشن.
خوبه که هنوز خوابتو میبینم.
این طوری احساس میکنم روحامون هم سفر میشن باهم. راستش رو بخوای، جهان، من برای زنده موندن، به حس کردنِ تو خیلی نیاز دارم. هر بار توی خوابام، روح وارانه، روحمو نوازش میکنی، قلبم رو لمس میکنی، و کلِ حس های روزمو می سازی. ممنونم. لطفا بیشتر به خوابام سر بزن.
قبلا ها در قلبم، جایگاهی ویژه تر داشتی جهان.
می گویی نه؟ دست نوشته هایی که در گذشته برایت نوشته ام را بخوان. بخوان و به دوست داشتنم، ایمان بیاور.
می دانم هرگز آن نوشته ها به دست تو نخواهند رسید. دیگر هم نمی خواهم که برسد. مرورشان میکنم و برای دوست داشتن و احساساتم مظلومانه اشک می ریزم. احساساتی که هدر رفته اند و با مولکول های موجود در هوا، ترکیب شده اند.