جهان، نگاه ها! نگاه ها خیلی عجیبن،
یهو توی یه میکروثانیه، به هم گره میخوره،
دلت هری میریزه، بغض به گلوت چنگ میزنه،
و چشمات اشکی میشن.
خوبه که هنوز خوابتو میبینم.
این طوری احساس میکنم روحامون هم سفر میشن باهم. راستش رو بخوای، جهان، من برای زنده موندن، به حس کردنِ تو خیلی نیاز دارم. هر بار توی خوابام، روح وارانه، روحمو نوازش میکنی، قلبم رو لمس میکنی، و کلِ حس های روزمو می سازی. ممنونم. لطفا بیشتر به خوابام سر بزن.
قبلا ها در قلبم، جایگاهی ویژه تر داشتی جهان.
می گویی نه؟ دست نوشته هایی که در گذشته برایت نوشته ام را بخوان. بخوان و به دوست داشتنم، ایمان بیاور.
می دانم هرگز آن نوشته ها به دست تو نخواهند رسید. دیگر هم نمی خواهم که برسد. مرورشان میکنم و برای دوست داشتن و احساساتم مظلومانه اشک می ریزم. احساساتی که هدر رفته اند و با مولکول های موجود در هوا، ترکیب شده اند.
جهانم! ای کاش گوشه ای از محبتم را خرج تو کرده بودم، و روحت را در آغوشم فشرده بودم.
تا حال این گونه اشک نریزم و حسرت بر دلم نمانده باشد.
جهان فکر میکردم اگه فرزند و خواهر خوبی نیستم، اگه معشوقه ی خوبی نیستم، اگه توی هیچ ارتباطی موفق نیستم، حداقل دوست خوبی واسش هستم. ولی جهان، انگار ته کشیدم دیگه همونم نیستم.
یه سری از خاطراتمون رو فراموش کردم.
خاطراتی که با مرور نشونه ها، به یادشون میارم.
گفته بودم من هرگز قدرت مرور ندارم؟
وقتی مرور میکنم حسای اون موقع توی وجودم
خیلی زنده میشن.