جهانم! ای کاش گوشه ای از محبتم را خرج تو کرده بودم، و روحت را در آغوشم فشرده بودم.
تا حال این گونه اشک نریزم و حسرت بر دلم نمانده باشد.
جهان فکر میکردم اگه فرزند و خواهر خوبی نیستم، اگه معشوقه ی خوبی نیستم، اگه توی هیچ ارتباطی موفق نیستم، حداقل دوست خوبی واسش هستم. ولی جهان، انگار ته کشیدم دیگه همونم نیستم.
یه سری از خاطراتمون رو فراموش کردم.
خاطراتی که با مرور نشونه ها، به یادشون میارم.
گفته بودم من هرگز قدرت مرور ندارم؟
وقتی مرور میکنم حسای اون موقع توی وجودم
خیلی زنده میشن.
جهان، عجیبه که احساساتمون شبیه به همه نه؟
نه، عجیب نیست، چون یه زمانی ما نون و نمک هم رو خوردیم. دلتنگی، بی اعتمادی، دلخوری، لبخندها، و اشک هایی که می ریزیم و میزنیم عادیه و عجیب نیست. عادیه و عجیب نیست؟
فاصله های عمیق همیشه بعد از اوج میایند. ابتدا صمیمی میشوی. به مرور زمان برایش عزیزترینی، و برایت عزیزترین است. با او که حرف میزنی دوست داشتن در درون رگ هایت میجوشد، به قلبت میرسد و صدای تپش های تند تند قلبت، گوشت را کر میکند. تپش ها، خاطره ساختن ها، و تمامِ صمیمیت ها، به اوج میرسند و ناگهان، سقوط میکنند. جهان تا به حال رابطه ای را در اوج نگه داشته ای؟ فکر نمیکنم.
سقوط از اوج، فاصله را به دنبال دارد. فاصله ای که هرچه بیشتر میشود، با هیچ چیز پر نمیشود