یه سری از خاطراتمون رو فراموش کردم.
خاطراتی که با مرور نشونه ها، به یادشون میارم.
گفته بودم من هرگز قدرت مرور ندارم؟
وقتی مرور میکنم حسای اون موقع توی وجودم
خیلی زنده میشن.
جهان، عجیبه که احساساتمون شبیه به همه نه؟
نه، عجیب نیست، چون یه زمانی ما نون و نمک هم رو خوردیم. دلتنگی، بی اعتمادی، دلخوری، لبخندها، و اشک هایی که می ریزیم و میزنیم عادیه و عجیب نیست. عادیه و عجیب نیست؟
فاصله های عمیق همیشه بعد از اوج میایند. ابتدا صمیمی میشوی. به مرور زمان برایش عزیزترینی، و برایت عزیزترین است. با او که حرف میزنی دوست داشتن در درون رگ هایت میجوشد، به قلبت میرسد و صدای تپش های تند تند قلبت، گوشت را کر میکند. تپش ها، خاطره ساختن ها، و تمامِ صمیمیت ها، به اوج میرسند و ناگهان، سقوط میکنند. جهان تا به حال رابطه ای را در اوج نگه داشته ای؟ فکر نمیکنم.
سقوط از اوج، فاصله را به دنبال دارد. فاصله ای که هرچه بیشتر میشود، با هیچ چیز پر نمیشود
فاصله بی اعتمادی میآورد جهان! تا به حال به کسی که روزی نزدیکترینت بود، بی اعتماد شده ای؟