بودنت برای من، همون وایب خوبِ وزیدن باد خنک توی گرمای تابستون، گذاشتن پاها توی آب خیلی سرد، و دویدن توی هوای سرد رو میده.
تو همونی که بهم نگاه کنی من تلخیهات رو از یاد میبرم و قلبم محبتتو توی جز به جز تنم پمپاژ می کنه.
بیا تا وقتی که میتونیم به لب هامون انحنا بدیم، لبخند بزنیم. لبخند بزنیم و از کنار هم بودن لذت ببریم.
ارمیا: تو دیگر هیچ سهمی از قلب اندوهناکم نداری. دیگر حتی مشتاق دیدارت هم نیستم. اکنون قلبام از تو و رویای تو تهیست.
اگه از من بپرسی قبل رفتنت خواستم چیه؟
بهت میگم که لطفا همیشه بهم اهمیت بده. منو فراموش نکن. بدونِ نگاه تو، من غمگین و پژمرده میشم.
جهان! کاش توهم دلت میخواست برای نبودنم گریه کنی، کاش هنوز هم خاطرههام رو نگه داشته باشی.
چیزی نمانده که قلبم بترکد. اما خودم را خاموش احساس میکنم؛ بیصدا، همچون گور. اگر دهانم را باز کنم، همهچیز میپرد...
«از نامه های آلبر کامو به ماریا کاسارس /
۷ سپتامبر ۱۹۴۸»
هدایت شده از خانومِ نویسنده.
رومئو! در نامه های بعدی برایم از اهمیت و چگونگی توجه کردن بنویس.