رهایِش
سکانس بیست و یکم
[ نیمه شب ، خارجی ، اوکراین ، ماریوپل ، ساحل شرقی دریای آزوف ]
آسمان آرام و شفاف است، انعکاس مهتاب روی موج های ملایم دریا شب را روشن میکند ، هر چند دقیقه صدای انفجار دور و کمرنگی به گوش میرسد .
[زاویۀ جدید ]
دو مرد جوان با لباس های ارتشی خاک خورده روی اسکله نشسته و به بشکه فلزی که وارونه شده تکیه داده اند ، پیشانی مرد جوان تر شکسته و تقریبا نیمی از صورت او در خون پنهان است ، پیراهن تن مرد دیگر به سرخی خون درآمده و به سختی میتوان تشخیص داد از چه ناحیه ای خون ریزی دارد ، یک دستش را روی شکمش گذاشته و دست دیگرش به پشت روی زمین است انگشت هایش بدون رمق جمع شده و گردنش خمیده و چشم هایش نیمه باز است ، سکوتِ میان آن دو مرد پذیرفته شده و صلح آمیز است ، مرد جوان تر دستش را اهرم میکند و کمی جابجا میشود ، با دست دیگرش گردن همراه زخمی اش را روی شانه خود میخواباند ، مرد زخمی سلفه میکند و دستش را روی لبش میکشد تا لخته خون را پاک کند
سپس کاملا تسلیم میشود و تمام وزنش را روی شانه همرزمش می اندازد .
مرد زخمی : متاسفم ، فقط کمی دیگه طول میکشه
صدایش ضعیف و کلماتش بریده بریده ادا میشود
مرد جوان از آنچه شنیده رنجیده میشود و خطوط پیشانی اش فشرده میشود
مرد جوان تر : تموم شب رو وقت داریم
مرد زخمی : همون طور انجامش بده که بهت گفتم .. لطفاً
مرد جوان تر : همین کارو میکنم ، خیلی خب ، همین کارو میکنم
مرد زخمی لبخند کوتاهی میزند ، نفس هایش از هم فاصله میگیرند
مرد زخمی لب باز میکند تا حرفی بزند و سپس منصرف میشود
دوباره تنش را بالا میکشد تا حرفی بزند
مرد زخمی :
اگه ابدی وجود داشته باشه تا ابد ازت ممنونم
مرد جوان تر : میدونی که وجود داره
مرد زخمی لبخند میزند
مرد زخمی: کلماتی که خودم بهت یاد دادم رو به یادم میاری
مرد جوان تر به صورت مرد زخمی خیره میشود ، نگاهش دقیق و پر عمق است
مرد جوان تر : من بهت غبطه میخورم
نگاه مرد زخمی سوال برانگیز شده
مرد جوان تر ادامه میدهد :
تو داستان زیبایی داشتی ، وطن و خونه داشتی ، تو متعلق بودی و در نهایت تو پایان خودت رو انتخاب کردی ، من بهت غبطه میخورم
مرد زخمی : آخرین رویایی که برای زندگیم داشتم رو تو بهم دادی
بعد از چند میکرو ثانیه عنبیه های مرد زخمی بی جان میشود و دست چپش از روی شکمش سقوط میکند و روی زمین می افتد.
مرد جوان تر دست هایش را روی پلک همرزمش میکشد از جایش بلند میشود ، تن مرد زخمی را به دوش میکشد و در لبۀ اسکله می ایستد تن را به ملایمت روی زمین می خواباند برای لحظه آخر جزئیات چهرۀ همرزمش را مرور میکند و با صدای آرامی که فقط به گوش خودش میرسد میگوید ″_ تو حتی به گوری که میخواستی هم رسیدی ، من بهت غبطه میخورم ″ و سپس تن بی جان مقابلش را میغلتاند
[زاویه باز تر]
دریا آرام است و ابرها مانع تابش نور ماه اند
صدای انفجار ها خاموش شده است
صدای برخورد جسمی با سطح آب برای چند ثانیه سکوت ساحل را مختل میکند
سربازی به سمت خطوط مرزی قدم برمیدارد نیمی از صورتش زیر خون پنهان است اما جریان باریکی از اشک پوست رنگ پریده گونۀ آن نیمه را نمایان میکند .