چون عزیزدلم ما همیشه با خیال مرگ زنده موندیم
با تصور عطرش و لطافت عمیقش ، مثل لمس یه شکوفه گیلاس توی بهار
ما به امید پایان داستانمون رو ورق زدیم
روزی که من نیستم تو کسی هستی که برگه های پراکنده داستان های نیمه تمومم رو جمع میکنی
کتاب هام رو توی کارتون میچینی ، لباس های چهارخونه ام رو با خودت میبری و من امیدوارم در ابتدای بهار بمیرم
Before sunrise گذاشتم
اتاق رو تمیز کردم
شمع روشن کردم
و هنوز یک ذره هم زندگی طعم زندگی نگرفت