eitaa logo
بهتر از خودم | زندگی 360
25هزار دنبال‌کننده
116 عکس
76 ویدیو
0 فایل
﷽ زندگی از دید یه معلم ریاضی برونگرا🫠 من اینجام @Raz360 ⚝همسرِ یه آقا معلمِ درونگرا ⚝مادرِ آقا آراد ⚝زوج دهه هفتادی ⚝شیراز 🏞 🛫در تلاش برای ورژن بهتر از خودم ایکیگای 👇❥ @Riazy360 @Riazy360D 🪷تب 👈 @tab360
مشاهده در ایتا
دانلود
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام از ۵ ۵ ۵ دیروزِ ما 😍 وسطِ چله تابستون🌳
امروز با مدرسه و کارنامه بچه ها گذشت🤍
آراد از صبح خونه مادرشوهرم بود و برای ناهارمون مادرشوهرجان دمپخت شیرازی به همراه سالاد داد ببریم خونه حتی سبزی هم پاک کرده شسته داده 🥲❣
قسمتِ نهم مامانم منو نگاه کرد و چشماش رو بست... بوسش کردم و گفتم حتما خسته ای مامان... بعد از چنددقیقه یهو صدای دستگاه دراومد اون خط لعنتی صاف شد و در یک چشم به هم زدن دکتر و پرستار اومدن من این صحنه ها رو فقط توی فیلما دیده بودم شروع کردن به شوک دادن ۱ ۲ ۳ دوباره ۱ ۲ ۳ دوباره ۱ ۲ ۳ و تمام... دکتر به من نگاه کرد و گفت تسلیت میگم دخترم با شنیدن این جمله پاهام دیگه یاری نکرد افتادم رو زمین و فقط داشتم فکر میکردم هیچ عکس العملی نداشتم اصلا نمیدونستم چی شده من چند دقیقه قبلش خوشحال بودم و الان این تسلیت چه معنایی داره ───────────── پرستارا زنگ زده بودن به خواهرم خواهرم اومد و منو برد تو حیاط دیدم همه اومدن... نمیدونستم چقد گذشته... تا منو دیدن بغلم کردن و گریه کردن... ولی من هیچ حسی نداشتم... فقط به این فکر میکردم که باید برم پیش مامانم... دویدم سمت در که برم تو و نگهبان نذاشت... گفتم آقا من باید بالای سر مامانم باشم الان چشماشو باز میکنه خواهرم اومد دستمو گرفت ولی من باید میرفتم داخل داییم اومد گفت مامانت دیگه نیست قبول نمیکردم... فقط اصرار داشتم که برگردم پیشش و همونجا داییم زد تو گوشم گفت به خودت بیا... با اون سیلی انگار تازه فهمیده بودم چی شده... دیگه هیچی نفهمیدم ───────────── خواهرم بعدها میگفت فقط جیغ میزدی نمیتونستیم کنترلت کنیم به زور بردیمت خونه مامان بزرگ که آماده مراسم بشیم حالت اینقد بد بود که دو نفر شده بودیم و نمیتونستیم بگیریمت همش میگفتی باید برم پیش مامانم تا اینکه بهت قرص آرامبخش دادیم که بخوابی و به خودت آسیب نزنی... ───────────── 📲 بهتر از خودم
Kamran va Hooman [ CafehMusic.ir ]10- Khaali.mp3
زمان: حجم: 10.4M
🎼 خالی یعنی بی تو بی تو یعنی خالی ────────────
قسمتِ دهم قلمم یاری نمیکنه بگم چه حالی داشتم... نه پدری بود... نه برادری... دوتا خواهرم ازدواج کرده بودن... و درست زمانی که چندماه تا کنکورم مونده بود این اتفاق افتاد... ────────────── از جیغ زدن ها و بی تابی های زیادم قرص آرامبخش میدادن بهم که بخوابم اصلا آروم نمیشدم... یادمه وقتی کلاس پنجم بابام فوت شد گفتن تو کوچیکی و نذاشتن ببینمش همیشه از مامانم میپرسیدم مرده چه شکلیه؟ میگفت شبیه کسیه که خوابیده و حالا برای اولین بار داشتم میرفتم مامانم رو توی غسال خونه ببینم ────────────── رفتنِ مادرم فقط رفتن یک آدم از زندگیم نبود انگار یک تکه از قلبم یک تکه از آرامشم و یک تکه از تمام دنیام رفت...😔 سراسر وجودم پر از ترس غم خشم بی حسی ناامیدی بود... فکر نکنم هیچ قلمی بتونه حس یه دختر تک و تنها بدون هیچ تکیه گاهی رو توصیف کنه... ────────────── قبل از خاکسپاریِ مامانم، تونستم محکم بغلش کنم و ببوسمش محکم بغلش کردم جوری که میدونستم آخرین باره... و جدامون کردن و همه چیز تموم شد... ───────────── 📲 بهتر از خودم ⟿ .
755.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبانه روز در حال جان دادن بودم چون تکه ای از وجودم کنده شده بود... ───────────── ســـوگ تــــجـــربه عـــجــیــبــیـــه امیدوارم تا جوون هستید تجربه اش نکنید🖤 @life360
قسمتِ یازدهم به سرعت از یه دختر شاد و پر انرژی تبدیل شدم به کسی که نمیشناختم... درست دی ماه وسط امتحانات نوبت اول و وسطِ سال دوازدهم که چندماه به کنکور مونده بود همه چی رو ول کردم... دو تا از امتحانات نوبت اولم رو ندادم مدرسه نرفتم کلاس های کنکور و آزمون های قلم چی رو ول کردم انگار مُرده بودم فقط داشتم نفس میکشیدم... ────────────── بعد از مراسم هفتم مامانم رفتم خونه مامان بزرگم [مادری] و سختی های زندگی مثل یه سیلی خورد تو صورتم... من دیگه اون دختری نبودم که اگر یکم سردرد داشتم مامانم خودشو به آب و آتیش بزنه... ─────────────── اینقدر زیاد، اینقدر زیاد اونجا اذیت میشدم که حتی نمیتونم بنویسم و ازش رد میشم... بذار هرچی گذشت فقط بین من و خدا بمونه ─────────────── قبل از عید به اصرار مدیرمون برگشتم مدرسه دم معلما و دوستام گرم ، هرکاری میتونستن برام میکردن ولی فایده ای نداشت... من فقط جسمم اونجا بود تا بتونم یکم از فضای زندگیم فاصله بگیرم ... مدرسه ها تموم شد و دیپلم گرفتم و کنکور ندادم هیچ برنامه ای برای آینده ام نداشتم و خواستگارها یواش یواش اومدن و همه میگفتن ازدواج کن از این وضعیت دربیای... اما یه چیزی ته دلم میگفت نه... ────────────── حدود ۷ ماه از اون اتفاق میگذشت و حالم بهتر نمیشد وسط های تابستون بود که تصمیم گرفتم باهر سختی که شده دوباره برای کنکور بخونم ولی این دفعه تو خونه بدون کلاس رفتن و... ─────────────── از سختی های درس خوندنم همینو بگم که با چشم گریون درس میخوندم با دل شکسته و جسمی خسته که کارهای خونه رو دوشش بود درس میخوندم برای اینکه شب نور تو چشم کسی نباشه با نورگوشی درس میخوندم میخوندم چون میدونستم فقط درس نجاتم میده میخوندم چون میدیدم دخترهای فامیل که تو سن کم و با اقوام ازدواج کردن الان چقدر پشیمونن میخوندم چون نمیخواستم با ازدواج اشتباه خودمو از چاله تو چاه بندازم ────────────── بالاخره با هر سختی بود کنکور دادم و رفتم موسسه که انتخاب رشته کنم... و اونجا آقای ریحانپور رو دیدم [همون پسر تیشرت قرمز] اون از من یکسال بزرگتر بود و حالا دانشجو شده بود و رفته بود دانشگاه فرهنگیان... ───────────── 📲 بهتر از خودم