_ته اتوبوس،آن صندلی آخر،کنار شیشه
بهترین جای دنیاست
برای آنکه مچاله شوی در خودت
سرت را بچسبانی به شیشه و
زل بزنی به یک جای دور
و فکر کنی به چیزهایی که دوست داری
و فکر کنی به خاطراتی که آزارت میدهد
و گاهی چشمهایت خیس شود،از حضور
پُر رنگ یک خیال و یادت برود مقصدت
کجاست
و دلت بخواهد که دنیا به اندازه ی همین
گوشه اتوبوس کوچک شود...
و دنج و تنها....
و آه بکشی از یادآوری حماقت های عاشقانه ات شیشه بخار بگیرد و
تو با انگشت بنویسی "آینده"
و دلت بگیرد از تصورش
چشمهایت را ببندی
و تا آخرین ایستگاه در خودت گریه کنی.
در پس تمام آنچه که از من دیدی،
منی دیگر آرام و بی صدا گوشه ای چمبره زد بود و ناله و فغان سر میداد؛
میگریست برای مرگی که خاموش و بی صدا بود
هرگاه قصد داشتی تا از من و گذشته ام بیشتر بدانی کافیست خوب نگاهم کنی؛
فردی که اکنون با قدم های محکم و چهره ای سخت در مقابلت قد عَلَم کرده روزگاری انسانی شکننده وبا قامتی خمیده بود اما امان از روزگار ...
به قدری بر سرت فریاد میکشد که مجبورت میکند صاف بايستی و ذره ای خم به ابرو نیاوری
و در غیر این صورت تورا بر زیر قدم هایش به خاک و خون خواهد کشید.
آری من نتیجه ی تمام آن روز هایی هستم که قامت خم شده ام را با فریاد هایی گوش خراش استوار ساختم
پس اگر خواستی از من بدانی
•°من را نگاه کن°•
با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
چای می نوشید و قلب استکان می ایستاد !
-کاظم بهمنی
میخواستم بمانم
رفتم
میخواستم بروم
ماندم
نه رفتن مهم بودو نه ماندن
مهم من بودم که نبودم..