*دوباره چشمانش را باز میکند و با لحنی جدی به سمت صدایت نگاه میکند.* "نمیمانی. نه اگر حرفی برای گفتن داشته باشم. من برایت میمانم." *قولی که آرام اما محکم داده شد.*
*چهرهاش تیره میشود.* "داری درباره تایتان بنیانگذار حرف میزنی. میخواهی دوباره ارن را ببینی." *این یک سوال نیست.*