شب های خزان سردی ندارد اگر یاد زلف یار در دل باشد که گرمای آن تارها هنوز بر شانه ام نشسته است و من هر شام در خلوت برگ ریزان دست بر خاطره ی آن گیسو می کشم که روزی با نسیم هم نوا بود و دل مرا ربوده بی آنکه بازش گرداند باد می وزد بی پرسشی از حال دل و من بی کلامی در خیال آن زلفان دوباره عاشق می شوم که گرمایشان پناه شانه های بی قرارم بود و اکنون تنها یادشان پناه دل بی تابم گشته است
- lifeless