انقد موهامو عاشق نوازش انگشت هات کردی که دیگه برای من نیستن، شبا که میخوابم آروم میریزن و بی قرار دنبال یه راهی میگردن که آخرش به انگشت های تو برسه.
من رو میبخشی؟ برای رویای ظریفی که باید داخل طلوع میدیدی خیلی خسته بودم، در آخرم شدم کابوسی که حین سرما خوردگی هات میبینی.
به خورشید بگو دوستش داریم و مارو ببخشه که انقدر ازش به شب پناه میبریم، مجبوریم، دل شکسته ایم، و گاهی ام تنها، ولی ازش ممنونیم که با نشون دادن خودش صبح به صبح به ما، امید رو بهمون بر میگردونه