ستاره ها کم کم خاموش میشوند،
و ماه میان ابر امیدواری نورش را گم میکند،
و فقط تو میمانی و تلاش میکنی،
که شاید از تاریکیئه شهاب نوری برای ادامه پیدا کنی
بعضی وقتا دلم میخاد با یه سنگ ساعتای توی خونه رو بشکنم، ای کاش میشد جلوی زمانو گرفت، زمان میره جلو و من عقبم اما وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم سنم بالا رفته و مامان بابام دارن پیر میشن اما هنوزم درونم شبیه یه بچست که دنبال عروسکش میگرده،دیدنش اذیتم میکنه وقتی همینطوری داره میگذره و من هنوز همون جایی که بودم وایستادم
دیگه سس تند با غذا نمیخورم، زیاد حرف نمیزنم، با همه مهربون نیستم، اون پارکه نمیرم و اون بخش از خودمو برای کسی بروز نمیدم
وقتی یه نابینا ازت بخواد آسمون رو براش توصیف کنی تازه میفهمی که هیچوقت بلد نبودی حرف بزنی