بعضی وقتا دلم میخاد با یه سنگ ساعتای توی خونه رو بشکنم، ای کاش میشد جلوی زمانو گرفت، زمان میره جلو و من عقبم اما وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم سنم بالا رفته و مامان بابام دارن پیر میشن اما هنوزم درونم شبیه یه بچست که دنبال عروسکش میگرده،دیدنش اذیتم میکنه وقتی همینطوری داره میگذره و من هنوز همون جایی که بودم وایستادم
دیگه سس تند با غذا نمیخورم، زیاد حرف نمیزنم، با همه مهربون نیستم، اون پارکه نمیرم و اون بخش از خودمو برای کسی بروز نمیدم
وقتی یه نابینا ازت بخواد آسمون رو براش توصیف کنی تازه میفهمی که هیچوقت بلد نبودی حرف بزنی