eitaa logo
🏆 لیگ کتاب 📚
208 دنبال‌کننده
6هزار عکس
842 ویدیو
271 فایل
📚لیگ کتاب ذیل🔬واحد علمی و کتاب خوانی📚 🕌مسجد فاطمة الزهراء درویش خیل🕌 لینک کانال: @ligeketab داوران لیگ: @Qusemzade313 @Amirezam8 @mbasali
مشاهده در ایتا
دانلود
✨ داستان شهید امروز پنجشنبه ۳ مهرماه این قسمت: 💞عروسی در جبهه🪖 بزنید روی لینک👇👇 https://eitaa.com/ligeketab/10473 🅾 کانال 🏆لیگ_کتاب📚 @ligeketab
🚩🇮🇷بسم رب الشهداء و الصدیقین🇮🇷🚩 اغلب ماها یا نمیدانیم 🍯عسل چقدر خوشمزه است یا مرگ☠ و جان کندن چقدر تلخ و سخت. وگرنه سخن قاسم بن الحسن در شب عاشورا را یک ابراز احساسات ساده و شعار تلقی نمیکردیم که مثلا خواست بگوید من هم هستم. 📖 كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ(انبیاء ٣٥) بالاخره، هرکسی طعم مرگ را می‌چشد. ⁉️چگونه طعم مرگی که ما را از همه لذت ها جدا میکند از عسل شیرین تر است؟! 🧉در واقع مرگ، سر کشیدن و چشیدن عصاره زندگی است. همانگونه که زندگی کردی به خوردت میدهند. آشی که تا زنده ایم هَمِش می‌زنیم و هر روز نخودی توش میندازیم و وقتی مرگ مون فرا رسید باید بِچشیمش. پس به ما بستگی داره مرگ ما احلی من العسل باشه یا تلخ تر از زهر... تا شهید نباشی، شهید نمیشی. تا شهیدانه زندگی نکنی، شهادت را نمیچشی. واکاوی هرچه بیشتر زندگی شهدا بالاخره مارا به این نتیجه میرساند که شهدا بی جهت انتخاب نشدند. 📜 این داستان: «عروسی در جبهه»
👨🏻‍🏫معلم : سلام بچه ها! ماه مهر و آغاز مدرسه رو بهتون تبریک میگم. امروز درس نمیدیم. میذاریم برای آشنایی و احوال پرسی خب چطورین؟ معرفی نمیکنید؟! 👨🏻‍🏫اول تو آقا پسر! تو قدبلنده... 🧑🏻‍💼من آقا؟! 👨🏻‍🏫 مگه قدبلند تر از تو هم هست تو این کلاس، چرا جلو اومدی نشستی!؟ پشت سری هات چیکار کنند😅 🧑🏻‍💼ببخشید آقا معلم، بچه‌ها زودتر اومدند جا رو گرفتند... 👨🏻‍🏫خب معرفی کن خودتو...چندسالته ، نام، فامیلی، کجا می‌شینین؟ ، نام پدر، شغل پدر و .... 🧑🏻‍💼چشم آقا....الان من کاظم بَصَلی, فرزند یوسفعلی, ساکن بابل ،روستای مرزون آباد درویش خیل متولد ۱۲ فروردین ۱۳۴۳ پدرم کشاورزه و زمین و باغ کشاورزی داریم. 👨🏻‍🏫چندمین بچه ای؟چندتا بردار خواهرید؟ 🧑🏻‍💼شیش تا. من سومی هستم. چهارتا برادر و دوتا خواهریم داداش غلامعلی، خودم، و دوتا برادر کوچکیه صادق و باقر 👨🏻‍🏫 خب نفر بعدی...
🔸به همین سادگی شهدا در بین ما هستند و مخاطب سوالات و سلام و احوال پرسی مان. 🔹و ما هنوز مبهوتیم که چه شد فلان همکلاسی و فلان رفیق و فلان همبازی مون به شهادت، این قله انسانی رسید و من نرسیدم...مگر او چه داشت؟ ♦️شهید کاظم بصلی یک نوجوان خوش سیما، خوش قلب و خوش برخورد بود و حتی از دید خانواده اش یک شخصیت عجیب و تودار. 〰 کم حرف اما فرز، مؤدب اما بازیگوش. 👶🏻 مادرش با خنده هربار می‌گفت که قنداقش میکردم و در گهواره میذاشتمش و میرفتم صحرا...وقتی میومدم به طرز عجیبی می‌دیدیم افتاده پایین و قنداقشو باز کرده...☺️
💪 توانایی های عجیبی در همه کارها داشت. یک بسکتبالیست🏀 درجه یک🥇 در مدرسه و یک شناگر قهار حتی در همین بابلرود خودمان. علی آقاجانی با غریق نجاتی کاظم بود که از غرق شدن توسط جریان آب رودخانه محل نجات پیدا کرد. 🏊‍♂ برادرش می‌گفت چند متری آدم میرفت زیر آب و از زیر پات از آب میومد بیرون و غافلگیرت میکرد.😁 🌾 تو کار کشاورزی، سبزی چینی و کمک به مادر، جلودار برادر خواهرا بود و نبود موقّت پدر رو جبران میکرد همیشه...
💢 از انجام فعالیت های انقلابی گرفته تا شرکت در برنامه های بسیج و سرانجام ثبت نام برای جبهه... ➰ مخصوصا بعد شهادت برادرش غلامعلی، که برایش ماندن و زندگی عادی را سخت کرده بود. 📜 در وصیت‌نامه اش آورده بود که مرا در کنار قبر برادرم دفن نمایید که با او همسفرم... ➖ غلامعلی برادری دلسوز و باصفا و کوهی در غیاب پدر بود که بعد رفتنش مدت ها طول کشید تا خانواده خودش را سرپا کند...شرحال این ماجرا در مقاله شهید غلامعلی خواهد آمد...
با رتبه اول و ممتاز در آزمون 🩺امدادگری و هلال احمر☪ به جرگه رزمندگان پیوست و پرستار شهدا و جانبازان شد. 📌والفجر مقدماتی، منطقه عمومی‌ فکه. یکبار که آتش دشمن به حدی شدید بود که گلوله به گلوله برخورد میکرد و حرکت کردن غیر ممکن بود و همه رفقای امدادگرش پناه گرفته بودند و مجروحان در پشت خاکریز و کانال رها شده بودند، کاظم دل به دریا زد. ➖با سرعت و زیگزاگی پنج تا پنج‌تا مجروحان رو پانسمان میکرد و کنار هم قرار میداد و میرفت سراغ گروه بعدی... کمی نگذشت که چند ترکش زمین‌گیرش کرد... یکی را خودش از پشت گردنش درآورد و دیگری زیر حنجره اش جا خوش کرد...بطوری که دکتر گفت اگه بهش دست بزنی صدات قطع میشه... مادرش با سوز عجیبی قربان صدقه گلوی ترکش خورده اش میرفت😢 ولی همینطوری به امدادگری ادامه داد و به حال نزار مجروحان میرسید در حالی که شُرشُر خون🩸 از بدنش سرازیر بود.
خودش می‌گفت نمیدونم چی شد که حالم بد شد و چشمم بسته، و وقتی چشمم رو باز کردم تو بیمارستان اهواز خودم رو پیدا کردم...!! خونریزی شدید و موج انفجار و ترکش ها حسابی کاظم را ناتوان کرده بود. جوری که وقتی برگشت به خونه ۱۵ کیلو لاغر کرده بود!! بخاطر موج انفجار دکتر ممنوع الدرسش کرده بود. اونم کاظمی که تو رشته تجربی تا سال آخر رفت و جزو درس خون ترین ها بود. به علت کار سر زمین و استعدادی که داشت تو همون کلاس مطلب رو می‌گرفت و نیازی به خوندن مجدد نداشت. حجت‌الاسلام آقای یزدانی رئیس هلال احمر وقت به عیادتش آمده بود و گفت باید استراحت کنی. فعلا نرو منطقه گفت: حاج آقا! مگه الان وقت استراحته؟!!
📝فراز طلایی وصیت‌نامه: پدر و مادر عزیزم! حتما در موقع خواندن نماز، خورشید جماران و امید مستضعفان جهان را دعا کنید. و در نماز جمعه این حج فقرا شرکت کنید و راهپیمایی‌ها را فراموش نکنید.
💭 یک روز با مادر از زمین کشاورزی در حال برگشت بودند... مادر که آرزوی دومادی پسر داشت برگشت گفت کاظم! وقت زن بردنت شده...عروسی باید بکنی. کسی رو در نظر نداری؟ 💬 کاظم چیزی بر زبان آورد که مادر تا دم مرگ با افتخار از آن یاد میکرد... مادرجان: عروس من سنگر و عروسی من، جبهه است... چه دومادی شدی داش کاظم!!😭 چه لباس دومادی خوش رنگی😔 📍تو مریوان یا پنجوین عراق بود که گلوله تیربار دوشکا، مستقیم به صورتش خورد و کاسه جمجمه پشت سرش رو با خودش برد...
دهه دوم محرم بود و شور حسینی، عجیب شکوهی به تشییع جنازه شهید داده بود