من به جزئیات کوچیک علاقه دارم ؛
به گلبرگهای نامرتب ، برگهای خیس و گلدونهایی که معلومه یکی با عشق ازشون مراقبت کرده .
✿آن شب، شبی طولانی برای او بود؛ ساعتش از لاکپشت الگو گرفته بود و هوای اطرافش، از عبور در ریههایش امتنا میکرد. انگار دست هایی از درون تختش اورا به سمت زمین میکشیدند. سینهش تند تند بالا پایین میشد و حنجره ی بیقرارش را کنترل میکرد تا منفجر نشود. برایش سخت بود آن کلمه را به زبان بیاورد...اما حقیقت داشت...
مدام تلفنش رو چک میکرد و در انتظار بود...
آری او عاشق شده بود...
شاید هرگز بر زبان نیاورده باشد، شاید هرگز کاری برای ابراز عشقش انجام نداده باشد، اما در درون او گربه ای وابسته به این عشق زندگی میکند که به موقعش گرگ درنده ای میشود و همه را تیکه پاره میکند...✿
✿همیشه یه آگاهی پشت «نمیدونم» های من، یه احساس پشت «مهم نیست» های من و یه درد پشت «خوبم» های من وجود داره...✿
✿آخرین نگاهم رو بهش انداختم و گفتم :
متاسفم که همیشه بال و پرت بودم؛
اما با دست های لرزانش آستینم رو چسبید و گفت : نرو! لمست الان تنها چیزیه که باعث میشه عقل از سرم نپره!✿
✿چارلی چاپلین گفت :
شاید این زندگی اون جشنی نباشه که انتظارشو داشتی
ولی حالا که بهش دعوت شدی تا میتونی برقص!
متاسفم چارلی...
من حتی در این جشن نیستم که بخوام برقصم...✿
اگه دیدی یه نفر بیشتر از سنش درک میکنه
بدون اون آدم یا ذهنش خیلی رشد کرده
یا قلبش شکسته:))🖤