عشق؟ سه حرفه
ع: علاقت رو بهش اعتراف میکنی
ش:شکست میخوری
وَ در آخَر
ق: قاتل روح خودت میشی ؛
نمیدانستم چه کنم. بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم را جمع کنم و فردا صبح، مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده، از جا برخیزم و به زندگی ادامه بدهم؟ اما مگر آدم چند بار میتواند خودش را از روی زمین جمع کند؟ من مدتهاست خودم را جمع میکنم. هر بار تکهای از من جایی افتاد و من خم شدم، برداشتمش، گرد و خاکش را تکاندم و به خودم گفتم: «چیزی نیست،.. میگذرد.»
چه دروغ عجیبی!
همهچیز میگذرد، اما بعضی چیزها از آدم نمیگذرند. بعضی دردها درمان نمیروند؛ فقط آنقدر ساکت میشوند که خیال کنی درمان شدهای. بعد یک شب، درست وقتی همهچیز آرام است، برمیگردند و چنان گلویت را میفشارند که میفهمی تمام این مدت، درد فقط منتظر فرصتی بوده است تا دوباره خودش را به تو ثابت کند.
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
کاش در دنیای ما دیگر کسی تنها نبود
بی وفایی رسم آدم های این دنیا نبود
زندگی معنای تنها غصه خوردن را نداشت
مهربانی بود و دنیا پوچ و بیمعنا نبود 💔