برای من داستانهایی از آمدن و بازگشتن بگو؛ زندگیام قصههای رفتن و بازنگشتنِ بیشماری دارد.
موهایش بوی بهار میداد و قلبش شبیه باغی بود که هنوز کسی تمام گلهایش را کشف نکرده بود .
من دختریام که با گل ذوق میکند ، با باران آرام میشود و با بوی خاک خیس ، برای چند دقیقه تمام دنیا را فراموش میکند .
هر بار که گلی را میبینم ، یادم میافتد دنیا هنوز چیزهای کوچکی برای دوست داشتن دارد .