در خیابانهایی که هرگز آمد و شد نداشت، در ساعاتی که میدانستم مشغولِ کار است، در خانههایی که اصلاً صاحبانِ آنها را نمیشناخت،
همیشه منتظرش بودم ..
راز گل کردن من خون جگر خوردن بود
از درآمیختن شادی و غم دلتنگم .. .
_فاضل نظری
.
به تو قول دادم که دوستت نداشته باشم
سپس در برابر این تصمیم بزرگ وحشت کردم
به تو قول دادم که برنگردم
و قول دادم از اشتیاق نمیرم
اما مردم
و بارها برگشتم
بارها تصمیم گرفتم که دست بردارم
اما یادم نمیآید دست برداشته باشم
- نزار قبانی
نیاز به رفتن دارم و معلق بودن و محو شدن. باید انسان بودن را به پایان برسانم و ابر بودن را آغاز کنم.