واسه هر کسي همونقدر وقت و ارزش
بذارید که اون میذاره ،
هر چیزی زیادیش دلو میزنه.
خلاصه که الکي دِل نبند!
من ارگ بَمم ؛ خشت به خشتم متلاشی
تو نقش ِجهانی ، هر وجبت ترمه و کاشی
-جنابِحامدعسکری
به جایی تعلق نداشت ؛ نه خانهای انتظارش را میکشید و نه چشمانی برای آمدنش بیقرار میشدند ، انگار آمده بود فقط آدمها را دوست
بدارد و آخرِ هر دوستداشتنِ بیقید و شرط
خودش تنها بماند . / اواخرِ شهریورماهِ ١٤٠٥ *