eitaa logo
فورعزل⊹ᥣіᥣіᥙm
314 دنبال‌کننده
130 عکس
99 ویدیو
5 فایل
𔓙 ‌ ‌| ‌ ‌ᥣіᥣіᥙm. Me? @Ar7xtmis ᥴһіᥣძ. ᥱrіᥴᥲ . 𝖿ᥱᥣ᥆rі𝗍ᥲ * ⊹ ࣪ *
مشاهده در ایتا
دانلود
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو حق اینو نداری ک بری بچه🤏🏻✨ 𝅄 ࣪𝙟𝙤𝙞𝙉 𝙐𝙨🕸⊹@Ghodpay 𓂃
تو روزگاری که همه ریزش مو دارن من ریزش مژه دارم://
هانیل نگا از منو تو فیلم گرفتن
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین بود👾🛐 𝅄 ࣪𝙟𝙤𝙞𝙉 𝙐𝙨🕸⊹@Ghodpay 𓂃
فورعزل⊹ᥣіᥣіᥙm
دینی و کار و فناوری 😭
منظورت چیه که دینی 😍💔 مطالعات و علومممم کارو فناوری هم همینطور
پرونده ناپدید شدن خانواده ها... هیچکس تا الان نتونسته این پرونده و حل کنه؛ این پرونده و موضوع باعث شده خیلی ها از سئول مهاجرت کنن یا به عبارتی دیگر فرار کنن، لیلیث هم که خانواده اش تو یه شب بارونی راس ساعت00:00 ناپدید میشن تنها راه نجات و تو فرار مثل بقیه میبینه.. اما تاابد میتونه قایم بمونه؟ ᥣіᥣіᥙm
دلقک سرفه ای کرد، گلویش را صاف کرد و ادامه داد:"این بازی را با تلاش شبانه روزی ام خلق کردم" خنده ای کرد و پشت سرش را خاراند:"نه نه یکم اغراقه اما خب برای خلق این بازی تلاش زیادی کردم!" یکی از حاضرین با صدایی بلند که رگه های بی حوصلگی در صدایش دیده می شد گفت:"خب؟ این بازی اسمش چیه و توش چکار می کنیم؟!" دلقک از جایش پرید، گویا انتظار این واکنش را نداشت اما همچنان خونسردانه ادامه داد:"اسم بازی فکر نمی کنم زیاد جالب باشه اما بازی قطعا جالب خواهد بود"لبخندی زد که به وضوح معلوم بود نقشه های شومی در ان نهفته است. "کی در اینجا تعلق ندارد...اسم بازی اینه" گروهی از حاضرین شروع به پچ پچ کردن کردند و گروهی چشمانشان از شادی و هیجان گشاد شد. قلبم شروع به سریع تپیدن کرد، احساس می کردم خون در رگهایم کم کم دارد یخ می زند، استرس مانند موریانه به جانم افتاده است. انزو دستم را گرفت. دستش سرد بود، انگشتانش را در انگشتانم قلاب کرد. نگاهی به من انداخت:"هیس، اگر هماهنگ باشیم گیر نمی افتیم. شاید بازی اون چیزی نباشه که ما فکر می کنیم؟" سر تکان می دهم و نقاب روی صورتم را کمی جابه جا می کنم، احساس می کنم نقاب دارد سنگین می شود؛ یا شایدم توان من از دست رفته است و حتی نمی توانم یک نقاب را روی صورتم نگه دارم؟ دست انزو را محکم نگه می دارم. دلقک دوباره لب به سخن گشود:"بازی از این قراره:ما شعر هایی که داریم را می خوانیم، درباره رسم ها و کار ها از یکدیگر سوال می پرسیم" یک خانم نقاب دار کف دست هایش را به هم کوبید و با لحنی سرشار از شادی گفت:"افرین! بلاخره یکی از دلقک ها تونست مارو سرگرم کنه!" دلقک به نشانه تشکر سر تکان داد:"فرد تقلبی را اینگونه از بین خودمان پیدا می کنیم و.."تفنگی را بیرون اورد و دوباره لبخند زد:"می کشیم و در همینجا در همینجا دفنش می کنیم"حضار شروع به خندیدن کردند؛ نگاه دلقک ناخوانا بود و همه را زیر نظر داشت. ناگهان نگهاش بر من افتاد، مکث کرد و سپس لبخندی ترسناک زد، نفسم را حبس کردم، متقابلا لبخند زدم اما ترسم بیشتر و بیشتر می شد. خنده حضار تمامی نداشت، گویی خنده دار ترین جوک دنیا را شنیدند اما چه کسی باورش می شد این خنده شادی برای قتل یک انسان بی گناه است؟ دلقک با لحنی سرشار از خوشحالی خطرناک گفت:"شروع می کنیم!" سپس شروع به کوبیدن دست هایش به هم کرد؛ نه این مدل کف زدن معنی خاصی داشت! بقیه حضار هم شروع به کف زدن کردند، ریتم خاصی داشت، آهنگ خاصی را داشتند تولید می کردند. انزو و من هم شروع به کف زدن کردیم، تقریبا به همان مدلی که آنها انجام می دادند. ریتم سریعتر و سریعتر می شد، کف دستم می سوخت اما نباید متوقف می شدم. ناگهان دلقک تفنگش را بالا برد و به یک مرد شلیک کرد! مرد تلو تلو خورد و برروی زمین افتاد دلقک گفت:«خب خب! نفر اول پیدا شد!» پارت ۶۵
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا