بیقرار دوید . چیزی نمیدانست . حتی نمیدانست فرار برای چه بود ؟ از خودش ؟ نه ! نمیتوانست از خودش فرار کند . او همیشه کنارش خواهد بود . حتی در سالگرد های تولدش ، در خاکسپاری عزیزانش ، در جدایی هایش ، در وصال هایش ؛ در تمام ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روز ها و هفته ها و ماه ها و سالها ، وجود نحسش را به خوبی میتوانست حس کند . او خودش بود . باعث و بانی تمام شوربختی هایش . چقدر از آن خانه ی شوم دور شده بود ؟ یک متر یا یک کیلومتر ؟ اما مگر فاصله مهم بود ؟ تا زمانی که نحسی او را در کنار خودش حس میکرد ، فاصله و حتی زمان معنایی نداشت . ثانیه ای ایستاد . به اطرافش نگاه کرد . صدا و سیمای رودخانه را به خوبی در کنار خودش داشت . سرعتش باعث شده بود درد در سینه اش بدود و تا اعماق قلبش جاری شود . از درد لباسش را چنگ زد . قدم هایش را به طرف آب تند کرد . آب زلال را با ولع مینوشید و به گلوی خشک شده اش روان میکرد . کمی آرام شد . اوضاع دستش آمد . ناخواسته انعکاسش را درون اب دید . ناخودآگاه به آب ضربه میزد و هرچه در دل داشت ، سر آبِ بیچاره خالی کرد . یکلحظه به خودش آمد . چه بلایی سرش آمده بود ؟ اینهمه تنفر ؟ آنهم از خود واقعیاش ؟ شاید او مقصر نبود . شاید هیچ کدامشان مقصر نبودند ، فقط ...
نمیدانست ، حالا دیگر چیزی جز مقصر نبودنشان ، نمیدانست . نگاهش را از آب گرفت و رو به دست هایش برد . آنها را در هوا تکان داد . او خودش بود . خود واقعی خیالپردازش . و هیچوقت حق این را نداشت که از خودش بخاطر دور بودن از دنیای خسته کننده ی ادم ها ، متنفر باشد . حق این را نداشت به خودش بخاطر زیباترین تفاوتش با انسان ها نفرت بورزد ، از خودِ رویاپردازش . .
#لیلینوشت
* انتشاراتِلیمو ִֶָ☾.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3buono&btn=صدوقپستیانتشارات
بقیه لینکا جز این کار نمیکنن
زندگی سرشار از فشاره ...
غمم گینه و کاش مثل نبات تو چایی حل میشدم .
هدایت شده از
- چرا اینقدر کارای بی معنی انجام میدی؟
؛ Infj : ای وای راست میگی. چطوره با کشتن تو بهشون معنی بدم؟