eitaa logo
کانون ادبی دانشگاه یزد
214 دنبال‌کننده
131 عکس
26 ویدیو
4 فایل
نیست کاری به دو رویان جهانم صائب روی دل از همه عالم به کتابست مرا 📍کانال تلگرام👇🏻 @LiteraryCenter_of_YazdUni 📍پیج اینستاگرام👇🏻 @kanoon_adabi_yazduni 📍دبیر کانون👇🏻 @Mrss_khani
مشاهده در ایتا
دانلود
پسر بد مر او را یکی خوب‌روی هنرمند و همچون پدر نامجوی سیامک بُدش نام و فرخنده بود کیومرث را دل بدو زنده بود به جانش بر از مهر گریان بدی ز بیم جداییش بریان بدی بر آمد بر این کار یک روزگار فروزنده شد دولت شهریار به گیتی نبودش کسی دشمنا مگر بدکنش ریمن آهرمنا کیومرث یک پسر هم داشت. مثل خودش هنرمند و مشهور، نامش سیامک بود. او مایه‌ی آرامش کیومرث بود. کیومرث آنقدر او را دوست داشت که انگار تنها به خاطر او زنده بود و زندگی می‌کرد و از دوری او می‌ترسید (کنایه از وابستگی شدید پدر به پسر). زمان این‌گونه می‌گذشت و پادشاهی کیومرث، هر روز بیشتر از قبل به قدرت و شکوه می‌رسید. کسی هم با کیومرث دشمنی نداشت. تنها دشمنش، اهریمن حیله‌گر بود. ریمن: حیله‌گر، حرام‌زاده به رشک اندر آهرمن بدسگال همی رای زد تا ببالید بال یکی بچه بودش چو گرگ سترگ دلاور شده با سپاه بزرگ جهان شد بر آن دیو بچّه سیاه ز بخت سیامک و زان پایگاه سپه کرد و نزدیک او راه جست همی تخت و دیهیم کی شاه جست همی گفت با هر کسی رای خویش جهان کرد یک‌سر پر آوای خویش اهریمن بدسرشت، همیشه به کیومرث حسادت می‌کرد و می‌خواست او را به زمنی بکشد و خودش پادشاهی کند. این اهریمن، فرزندی داشت گرگ‌صفت و بزرگ‌ جثه. پسرش سپاه بزرگی داشت و جنگجوی خوبی بود. (معنای دیگر مصرع دوم می‌تواند این باشد که پسرِ دیو، درمیان سپاهیان بزرگ شده بود و به این دلیل جنگجوی خوبی بود). سترگ: عظیم‌جثه، عصبی و تندخو بچه‌ی دیو هم به بخث و اقبال سیامک و مُلک پدری او حسادت می‌کرد. پس سپاهش را جمع کرد تا بیاید و تخت پادشاهی کیومرث را بگیرد. به هرکسی که می‌رسید، از اهداف پلیدش می‌گفت. این‌گونه بود که آوازه‌اش در جهان پیچید. کیومرث زین خود کی آگاه بود که تخت مهی را جز او شاه بود یکایک بیامد خجسته سروش به سان پری پلنگینه پوش بگفتش ورا زین سخن در به در که دشمن چه سازد همی با پدر سخن چون به گوش سیامک رسید ز کردار بدخواه دیو پلید دل شاه بچّه بر آمد به جوش سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش بپوشید تن را به چرم پلنگ که جوشن نبود و نه آیین جنگ اما کیومرث از این‌ها بی‌خبر بود. تا اینکه روزی فرشته‌ای آسمانی (مانند یک پری که لباسی از پوست پلنگ پوشیده باشد)، بر سیامک نازل شد و درمورد نقشه‌ی دشنمان پدرش به او هشدار داد. وقتی خبر نیت پلیدِ دیو به سیامک رسید، عصبانی شد و سپاهی گرداوری کرد. از آنجایی که ایرانیان در آن زمان نه لباس رزم داشتند و نه رسم جنگیدن بلد بودند، سیامک همان لباس‌های همیشگی‌شان که از چرم پلنگ درست می‌شد را پوشید و راه افتاد. پذیره شدش دیو را جنگجوی سپه را چو روی اندر آمد به روی سیامک بیامد برهنه تنا بر آویخت با پور آهرمنا بزد چنگ وارونه دیو سیاه دوتا اندر آورد بالای شاه فکند آن تن شاهزاده به خاک به چنگال کردش کمرگاه چاک سیامک به دست خروزان دیو تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو چو آگه شد از مرگ فرزند شاه ز تیمار گیتی بر او شد سیاه سیامک به جنگ دیو رفت و سپاهیانشان با هم روبه‌رو شدند. سیامک لباس رزم به تن نداشت و با پسر اهریمن گلاویز شد. اهریمن از فن مخصوص خود (چنگ وارونه)، استفاده کرد و سیامک را شکست داد و او را کشت. این‌گونه بود که سپاهیان و مردمش نیز بدون پادشاه و رهبر ماندند. خدیو: امیر-پادشاه کیومرث که از مرگ فرزندش آگاه شد، از شدت غم و اندوه، دنیا برایش تیره و تار گشت. تیمار: غم - اندوه - فکر فرود آمد از تخت ویله کنان زنان بر سر و موی و رخ را کَنان دو رخساره پر خون و دل سوگوار دو دیده پر از نم چو ابر بهار خروشی بر آمد ز لشکر به زار کشیدند صف بر در شهریار همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگ دو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ دد و مرغ و نخچیر گشته گروه برفتند ویله کنان سوی کوه فریاد زنان از تخت پادشاهی‌اش پایین آمد. به سر و صورت خودش می‌زد و موهایش را می‌کند. چهره‌اش قرمز شده بود و دلش سوگوار بود. چشمانش مثل ابر بهاری می‌بارید. لشکرش هم ناراحت شدند و شیون‌کنان جلوی تخت پادشاهی‌اش صف کشیدند. جامه‌هایشان را فیروزه‌ای کردند، چشمانشان پر از اشک و قرمز بود و رنگ از رخشان پریده بود. پیروزه در اوستا، لقب هوشنگ، پسر سیامک است. اما آنچه مشخص است، در آن دوران، سیاه، رنگ ماتم و عزای ایرانیان نبوده حیوانات اهلی و وحشی هم گرد هم آمدند و فریاد کشان به سمت کوه (محل پادشاهی کیومرث) رفتند. دد: حیوان وحشی مرغ: کنایه از حیوانات اهلی نخچیز: شکار، صید، جانور شکاری ⚜| @LiteraryCenter_of_YazdUni