گاهی اوقات بهت فکر میکنم
گاهی صدای خنده هات تو سرم میپیچه
گاهی فکر میکنم چرا
حتی به سرم میزنه بهت پیام بدم و عین همیشه بگم:
(سلام خوبی؟حال و احوالت چطوره؟)
ولی فکر اینکه بعدش قراره فقط بگی سلام خوبم
دستم و می لرزونه
بعضی اوقات میخوام ببینمت و فقط با نگاه های بی تفاوت و سرشار از کینه ام بهت ثابت کنم دیگه برام تموم شدی
بعضی اوقات میام تو اپ های مختلف و پیدات میکنم تا ببینم چقدر تغییر کردی
حتی گاهی انقدر به خاطراتمون فکر میکنم که یه دفعه متوجه میشم یسری خاطرات جدید شکل گرفتن
همه ی اینا رو از دوسال پیش هر روز دارم تجربه میکنم
به همه میگم ازت متنفرم،جوری رفتار میکنم که خودت هم از ترس اینکه چاقو و تو پهلوت فرو نکنم بهم پشت نمیکنی
اما در واقع هنوز منتظرم که بهم پیام بدی
هر دفعه که یک شماره ناشناس میوفته رو گوشی،هر موقع که یه اکانت بدون نام بهم پیام میده
و هر موقع یه صدایی از فاصله های دور اسمم و فریاد میزنه
من منتظرتم
هنوزم که هنوزه تمام حرفات و یادمه
بابت تمام کارهایی که کردی و نکردی هزارتا راه به ذهنم رسیده
کینه،خشم،نفرت،تلافی
و با وجود تمام اینا میخوام تلاش کنم که فراموش بشی
میخوام این بار تمام احساسات خوب و بدم و نسبت بهت خاموش کنم
میخوام دیگه تو ذهنم هم وجود نداشته باشی
همین
نامه ای به #او
هدایت شده از ستاد مبارزه با بیکارا
ولی خدایی فلسفه سخته فرض کن مثلا یکی از اسون ترین سوالاتش شرح حال سقراط و.... و کتابشو از تو میخواد،
مینویسی مینویسی بعد یهو میفهمی عه سوال بهت رکب زده و سقراط اصلا کتاب نداره😂😔