کاش میتونستم یه تفنگ گیر بیارم
بعد برم مدرسه
تو سالن مدرسه
تفنگ و بگیرم سمت مدیر و مجبورش کنم با دستای خودش این خراب شده و آتیش بزنه
بعد هم درحالی که مدرسه داره تو آتیش میسوزه ازش خارج میشم و یه نفر و مامور میکنم وقتی پشتم به ساختمونه ازم عکس بگیره
همیشه خدا همینم
بعد یه اتفاق و حال و وز مسخره
یه دفعه و در یک لحظه حس میکنم از پس هر کاری برمیام
دیروز هم با مامانم بحثمون شده بود
هم از وضعیت درسام راضی نبودم
هم تو مدرسه رکب خورده بودم
هم سر درس هم سر مسخره بازیای بچه ها