#سخن_عزیزان
اوه که اینطور
من تهران اومدن اما کرج و فک نکنم دیده باشم
شهر ما نسبتا تمیز و مرتبه و بازار قشنگی داره و ترافیک خیلی خیلی کمه و این نکته مثبتشه
شانِل
سرم درد میکنه و دارم میمیرم و بدتر از همه میدونین چیه؟ انتهای گلوم یکم می سوزه
چشمام هم شروع کرد به سوختن
شانِل
"چالش سی روزه" ●روز اول: ده تا از چیزهایی که واقعا شادت میکنن رو لیست کن ●روز دوم: حرفی که کسی بهت
#چالش_سی_روزه
روز دوم
الان چیز زیادی یادم نمیاد اما اوایل پارسال یکی از همکلاسیم جوری که من بشنوم به دوستش گفت از این دختره خیلی بدم میاد
هرچند که اصلا رابطه نزدیکی نداشتیم اما خیلی خیلی اون لحظه غمم گرفت بابت این حرفش
یا مثلا یک بار دوستم تو یکی از نامه هاش نوشت"ادم ها می آیند و می روند و فقط دوستان واقعی می مانند"
فک نمیکنم این و هیچوقت یادم بره
امروز بعد از مدت های نسبتا طولانی نشستم بهت فکر کردم و دیدم واقعا داری محو میشی
اون حجم از دوست داشتن فقط داره تبدیل به یک حس بی حسی میشه
واقعا دیگه نه ازت متنفرم و نه دوست دارم
دقیقا همون احساسی که یه انسان به راننده اتوبوس و بقال سر کوچه و کسی که از بغلش تو خیابون رد میشه داره
فقط فرقش اینه که من هنوز صدات و علایقت و خاطره هاتو یادمه
مهم نیست
بالاخره که چی؟
آدما میان و میرن
مگه نه؟
فقط تنها حسرتی که تو دلم میمونه اینه که کاش میتونستم همه حرفام و برای بار آخر بهت بزنم
شایدم یه روز خودت همرو فهمیدی
#او