من همیشه به حرف مامان و بابام گوش دادم
همیشه هرچی اونا گفتن و انجام دادم و سعی کردم به چیزایی که اونا دوست دارن علاقمند بشم
هرموقع چیزی میخریدم یا کلاسی ثبت نام میکردم هزار بار خودم و سرزنش میکردم و میگفتم چرا اینکارو کردم،اگه براشون سخت باشه چی؟
اگر اونا با کاری مخالف بودن،حتی اگه مطمئن بودم که درسته انجامش نمیدادم
من خودم و متقاعد میکردم که اونا حق دارن که برای زندگی من تصمیم بگیرن
نه اینکه زیر فشار خانواده باشم و اذیت بشم و مجبور به هرکاری بشم
فقط احساس میکنم این زندگی دیگه مال من نیست
من دارم وسط علاقه ها،اشتیاق ها و تصمیمات مامان و بابام زندگی میکنم و رسما یک وجود اضافه ام
من فکر میکردم اگه کاری بر خلاف میل اونا انجام بدم چوبشو میخورم و از دماغم در میاد
اما هیچوقت فکر نکردم که مثلا ثبت نام فلان کلاس و اقدام به ثبت نام در یه مدرسه بهتر کار بدی نبود
هیچوقت شروع یک ورزش حرفه ای یا نقاشی حرفه ای کار سختی نبود
ولی فکر میکردم باید فقط درس بخونم
درس بخونم که آرزوی اونارو برآورده کنم
درس بخونم که اونا لبخند بزنن
پس من چی؟
پس منی که اینجا دارم زیر تموم فشار ها و مشکلات نفس نفس میزنم چی؟
منی که دارم همه اعتقادات و آرزو ها و افکارم و یکی یکی از دست میدم چی؟
من چی میشم این وسط؟
مگه من چقدر قراره عمر کنم اخه؟
از کجا معلوم؟شاید همین فردا بمیرم
بدون اینکه در جایگاه مورد علاقم قرار گرفته باشم و بدون اینکه حتی یه روز تو راهی که دوست دارم باشم
اینا تقصیر خودمه
من باید از اول یاد میگرفتم که مجبور نیستم همه و راضی نگه دارم
من مجبور نیستم همیشه ۲۰ بگیرم
من مجبور نیستم که بابت هر چیزی عذر خواهی کنم
منم نیاز دارم که یک نفس راحت بکشم
شانِل
من همیشه به حرف مامان و بابام گوش دادم همیشه هرچی اونا گفتن و انجام دادم و سعی کردم به چیزایی که اون
شاید لازم بود که اینارو بریزم بیرون
چیز مهمی نیست
اگه دوست دارین نخونین🤝❤️
هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
توروخدا یاد بگیرید به مردم خیره نشید، کار ناپسندیه.