شانِل
#چالش_سی_روزه روز پانزدهم خب امروز یه وز خیلی عادی بود صبح حدودا ساعت ۸ و نیم از خواب بیدار شدم و تا
#سخن_عزیزان
خیلیم عالی
من خودم زیاد استفاده نمیکنم
ولی دیروز که استفاده کردم خوب بود
یه احساسی هست که نمیدونم اسمش چیه
همون احساسی که از وضعیت حال حاضر ناراحتی ،طی روز بیکاری و کلا درحال ریلز دیدنی،حس بدبخت بودن داری و اعصابت به هم ریخته است ولی در عین حال یک امید کوچولو مثل یه شمع تو تاریکی اتاق جرقه میزنه. میتونه انگیزه اون امید یه چیز معمولی باشه
مثلا فکر کردن به اینکه سر برج نزدیکه و پول میاد به حسابت
نزدیک عیده و میتونی لباس جدید بگیری
ماه رمضون نزدیکه و دوباره افطاری های خوشگل و از اینجور چیزا
میدونی منظورم چیه؟
اون احساس غم و تباهی آمیخته به امید
یه حس یکتا و قابل ستایشیه
وای
تو این هوای یخبندان پاش دم رفتن دوش گرفتم
و مشکل اینه که الان باید پاشم برم بیرون