بهراستی ماهیتِ غم چیست؟ اگر نظرِ من را میخواهی بدانی، باید بگویم که غم موجود سیاهیست که نیمههای شب به قلبِ آدمیان هجوم میآورد، آرام و بیصدا، چنانکه گویی از ابتدا در تاریکیِ وجودمان خانه داشته است. گاهی از میانِ خاطرات سر برمیآورد و گاهی بیآنکه بتوان برای آمدنش دلیلی یافت، تمامِ وجود آدم را در سکوتی سنگین فرو میبرد. غم عجیب است، نه همیشه اشک دارد و نه همیشه فریاد، گاهی تنها سکوتیست که در عمقِ آدم ریشه میدواند و جهان را برای مدتی بیرنگ میکند. اما آدم، دیر یا زود، میآموزد که نمیتوان تمامِ عمر در تاریکیِ آن ماند، حتی اگر غم از میان نرود، روزی میرسد که دیگر تمامِ وجودت را در اختیار ندارد. شاید رهایی، رفتنِ غم نباشد، شاید همان لحظهایست که دوباره به زندگی نگاه میکنی و میفهمی هنوز چیزهایی هست که ارزشِ ماندن دارند.
کتابِ زندگی، والاترین کتابی است که آدمی به انتخاب خود، نه میتواند آن را ببندد و نه از نو باز کند. آدمی تمایل دارد به صفحهای برگردد که دوست دارد، اما صفحهای که پیشتر جلوی دستانش باز شده، همان صفحهای است که در آن میمیرد.