eitaa logo
𝘓𝘦𝘯𝘰𝘳𝘦.
164 دنبال‌کننده
29 عکس
2 ویدیو
0 فایل
جایی برای نور، کلمه و سکوت. برای آنچه هنوز نرسیده است. https://daigo.ir/secret/lenore کپی؟ نه.
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید درست کنارت باشه، ولی تنها باشی، شاید هیچ اتفاق بدی نیفتاده باشه، ولی غمگین باشی. می‌خوام بگم که خودت رو سرزنش نکن، یه موقع‌‌ هایی آدم دلش می‌گیره، بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه یا حتی خودش‌ بدونه چرا. همیشه قرار نیست برای هر حس و حالی توضیحی داشته‌ باشی، بعضی روزها فقط میان، سنگین‌تر از روز های دیگه و بدون اینکه اجازه بگیرن، بخشی از توانت رو با خودشون می‌برن. اگه امروز حوصله‌ی هیچ‌چیز رو نداری، اگه دلت می‌خواد کمی از همه‌چیز فاصله بگیری، این رو به حسابِ ضعف خودت نگذار. آدم، گاهی میانِ شلوغیِ زندگی، خودش رو گم می‌کنه و مدتی طول می‌کشه تا دوباره صدای درونش رو بشنوه.‌ پس بابتِ روزهایی که شبیه چیزی که از خودت انتظار داشتی نیستن، خودت رو محکوم نکن، تو موظف نیستی همیشه همون آدمِ قوی و سرحالی باشی که دیگران از تو می‌شناسن. گاهی فقط باید دست از جنگیدن با خودت برداری و بگذاری این روز هم بگذره، نه با عجله، نه با سرزنش، فقط با کمی مهربانی بیشتر نسبت به خودت.
کاش ذهنم انقدر درگیر نبود.
𝘓𝘦𝘯𝘰𝘳𝘦.
چی رو باور کنم من از تو.
تو میان این‌همه سیاهی، آبی بودی.
زمان می‌گذرد، خاطره باقی می‌ماند.
بگذار بنویسم، بگذار بنویسم از روزی که دیدمت. دیدنت شبیه به غرق شدن در دریایی از آرامش بود، آرامشی که هیچ کجای جهان مانندش را نمی‌توان یافت، شاید اگر می‌دانستم آن دیدار اول، آخرین دیدار است، طولانی‌تر نگاهت می‌کردم، چشم می‌دوختم‌ به چهره‌ات، به دست‌هایت، به کل وجودت، کاش به آن جمله‌ای که پیش‌تر خوانده‌ بودم عمل می‌کردم، عزیزانتان را تماشا کنید، طولانی. کسی چه می‌داند‌، آخرین بارها کی آخرین بار می‌شوند. کاش می‌توانستم زمان را به عقب برگردانم و برسم به روز‌ هایی که هنوز بودی، طولانی‌تر تماشایت‌ می‌کردم، در تمام وجودت غرق می‌شدم، برای همیشه، تا هیچ وقت غم دوری‌ات را نمی‌چشیدم.
چشم‌هایش شروعِ واقعه بود.
به من گفت تبدیلش کن. شکلش بده، تزیینش کن، کلمه‌اش کن، نمایش، شعر، داستان، اشک، خشم، خواب. تلاش کردم بجوم آن را، غذا، کلمه‌‌اش کنم، داستان بگویم، شعر بسرایم، در قالب اشک جاری‌اش کنم و خشمگین شوم و یا که در بالینش فرو رفته و بخوابم؛ امٌا غمم درد کشید. غم کوچک من؛ اشک ریخت، جیغ کشید و آنقدر چنگم زد که هنوز پانسمان‌هایم خونی‌ست. التماسم کرد، اما من! من بی‌رحم، بیشتر فشارش دادم و در هرجایی، خواستم آن را بگنجانم. واپسین خشمگین شد، از نفرت انباشته و غولی شد که زیر اقدامش خردم کند. و عزیزم، چنان هنگام بود که فهمیدم اندوه من، پذیرفتنی‌ست. من آن را می‌بوسم، موهایش را شانه می‌زنم و در قلبم برایش جایی می‌سازم گرم، امن و نرم. زخم‌هایش را می‌بندم، آن هیکل غول‌پیکرش را نوازش می‌کنم. چون من پشت آن دو چَشم مشکی و خالی، کودکی دیدم، که در تمنای پذیرفته شدن بود، شنیده و دیده شدن. می‌دانم غمم کوچک خواهد شد، آرام آرام، تا که جَنین شود و بعد به جهان نیستی بپیوندند، با لبخند، با فهمیدن اینکه بالاخره کسی او را دید، پذیرفت و شنید. قصه‌ی پر غصه‌ی غم من این بود که او تبدیل کردنی نبود. همین.
نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد.