گاهی زندگی آنقدر آرام و بیخبر، در را به روی آدم میبندد که خیال میکنی دیگر هیچ پنجرهای رو به بیرون نمانده است. اما درست همانجا در عمیق ترین لایههای تاریکی، چیزی کوچک و سر سخت هنوز نفس میکشد، شبیه دانهایست که تمام زمستان را زیر برف خوابیده، بی آنکه حتی یکبار آسمان را دیده باشد، اما به آمدنِ بهار ایمان دارد. شاید امید همین باشد، چراغی که برای روشن کردنِ راه، لازم نیست تمامِ جاده را ببیند. شبیه به فانوسی در دستِ مسافریست که نیمهشب از جادهای ناشناخته میگذرد، فقط چند قدمِ پیشِ رویش را روشن میکند، اما همان چند قدم کافیست تا نایستد. چه عجیب است که گاهی کوچکترین چیزها، بزرگترین وعدهها را با خودشان دارند، جوانهای باریک از دلِ دیوار، خطِ کمرنگِ طلوع روی آسمان، یا پرندهای که بعد از باران دوباره آوازش را از سر میگیرد. انگار جهان، بیآنکه چیزی بگوید، هر بار آرام در گوشمان زمزمه میکند که هیچ شبی آنقدر طولانی نیست که صبح را از یاد ببرد. شاید هنوز چیزی نرسیده باشد، شاید بعضی درها همانطور بسته مانده باشند، اما تا وقتی درون آدم چیزی هست که آرام میگوید صبر کن، داستان هنوز به آخرین صفحه نرسیده است.