بعضی آدمها که میروند، خانه ساکتتر نمیشود فقط بعضی صداها دیگر شنیده نمیشوند. مثلاً یک عصر معمولی، بیهوا چیزی میبینی و برای چند ثانیه دلت میخواهد برگردی به همان روزی که هنوز میشد صدایش کرد، چیزی برایش تعریف کرد، یا بیدلیل کنارش نشست. بعد یادت میآید زمان، بعضی درها را طوری میبندد که حتی اگر کلیدشان را هم داشته باشی، دیگر جرئتِ باز کردنشان را نداری. عجیب است که آدم میتواند به نبودن کسی عادت کند، اما به ندیدنِ او نه، این دو، با اینکه شبیه هماند، هیچوقت یک معنی ندارند. گاهی فقط دلت میخواهد یکبار دیگر او را در همان شکلِ قدیمیِ زندگی ببینی، نه برای حرف زدن، نه برای برگشتن، فقط برای اینکه مطمئن شوی آن همه خاطره واقعاً یک روز اتفاق افتاده بود. و بعد دوباره به زندگی برمیگردی، با همان لبخند همیشگی، در حالی که یک گوشهی کوچک از دلت هنوز جایی را نگاه میکند که دیگر کسی از آنجا برنمیگردد.
این روزها حسوحالِ هیچکاری را ندارم، روحم خسته شدهاست از این همه فکرِ ناتمام و روزهایی که یکی پس از دیگری میآیند و چیزی جز تکرار با خودشان ندارند. گاهی دلم میخواهد از همهچیز فاصله بگیرم، گوشهای بنشینم و برای مدتی هیچ نقشی نداشته باشم، نه قوی باشم، نه خوشحال، نه حتی مجبور به توضیح دادنِ حالِ خودم. فقط کمی سکوت میخواهم، سکوتی که در آن کسی از من چیزی نخواهد و من هم از خودم انتظارِ زیادی نداشته باشم. شاید این خستگی هم روزی آرام بگیرد، مثل آبی که بعد از آشفتگی، کمکم زلال میشود.
حسهایی هستند که نام ندارند، نگران نیستی، آرام هم نیستی، غریب نیستی، اما اهل اینجا هم نیستی، نه دلت میخواد بمانی، نه آروزی رفتن داری. دلت میخواهد جایی که هستی نباشی، اما جای دیگری هم نباشی.